حكيم ابوالقاسم فردوسى

728

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بدين گيتى اندر نكوهش بود * همان پيش يزدان پژوهش بود دو گيتى برستم نخواهم فروخت * كسى چشم دين را بسوزن ندوخت به دو گفت هر چيز كامد ز پند * تن پاك و جان ترا سودمند همه گفتم اكنون بهى برگزين * دل شهرياران نيازد بكين سپهبد ز خواليگران خواست خوان * كسى را نفرمود كو را بخوان چو نان خورده شد جام مى برگرفت * ز رويين دژ آنگه سخن در گرفت ازان مردى خود همى ياد كرد * به ياد شهنشاه جامى بخورد همى بود رستم بايوان خويش * ز خوردن نگه داشت پيمان خويش چو چندى برآمد نيامد كسى * نگه كرد رستم بره بر بسى چو هنگام نان خوردن اندر گذشت * ز مغز دلير آب برتر گذشت بخنديد و گفت اى برادر تو خوان * بياراى و آزادگان را بخوان گرينست آيين اسفنديار * تو آيين اين نامور ياد دار بفرمود تا رخش را زين كنند * همان زين بآرايش چين كنند شوم بازگويم باسفنديار * كجا كار ما را گرفتست خوار [ پوزش كردن اسفنديار از ناخواندن رستم به مهمانى ] نشست از بر رخش چون پيل مست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست بيامد دمان تا بنزديك آب * سپه را بديدار او بد شتاب هرانكس كه از لشكر او را بديد * دلش مهر و پيوند او برگزيد همى گفت هر كس كه اين نامدار * نماند بكس جز بسام سوار برين كوههء زين كه آهنست * همان رخش گويى كه آهرمنست اگر هم نبردش بود ژنده پيل * بر افشاند از تارك پيل نيل كسى مرد ازين سان بگيتى نديد * نه از نامداران پيشين شنيد خرد نيست اندر سر شهريار * كه جويد ازين نامور كارزار برين سان همى از پى تاج و گاه * بكشتن دهد نامدارى چو ماه بپيرى سوى گنج يازان ترست * به مهر و بديهيم نازان ترست همى آمد از دور رستم چو شير * به زير اندرون اژدهاى دلير چو آمد بنزديك اسفنديار * هم انگه پذيره شدش نامدار به دو گفت رستم كه اى پهلوان * نو آيين و نوساز و فرّخ جوان خرامى نيرزيد مهمان تو * چنين بود تا بود پيمان تو سخن هرچ گويم همه ياد گير * مشو تيز با پير برخيره خير همى خويشتن را بزرگ آيدت * وزين نامداران سترگ آيدت همانا به مردى سبك داريم * براى و بدانش تنك داريم بگيتى چنان دان كه رستم منم * فروزندهء تخم نيرم منم بخايد ز من چنگ ديو سپيد * بسى جاودان را كنم نااميد بزرگان كه ديدند ببر مرا * همان رخش غرّان هژبر مرا چو كاموس جنگى چو خاقان چين * سواران جنگى و مردان كين كه از پشت زينشان بخم ّ كمند * ربودم سر و پاى كردم ببند