حكيم ابوالقاسم فردوسى

717

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كه نفرين برين تخت و اين تاج باد * برين كشتن و شور و تاراج باد مده از پى تاج سر را بباد * كه با تاج شاهى ز مادر نزاد پدر پير سر گشت و برنا توى * به زور و به مردى توانا توى سپه يك سره بر تو دارند چشم * ميفگن تن اندر بلايى بخشم جز از سيستان در جهان جاى هست * دليرى مكن تيز منماى دست مرا خاكسار دو گيتى مكن * ازين مهربان مام بشنو سخن چنين پاسخ آوردش اسفنديار * كه اى مهربان اين سخن ياد دار همانست رستم كه دانى همى * هنرهاش چون زند خوانى همى نكوكارتر زو بايران كسى * نيابى و گر چند پويى بسى چو او را ببستن نباشد روا * چنين بد نه خوب آيد از پادشا و ليكن نبايد شكستن دلم * كه چون بشكنى دل ز جان بگسلم چگونه كشم سر ز فرمان شاه * چگونه گذارم چنين دستگاه مرا گر بزاول سر آيد زمان * بدان سو كشد اخترم بىگمان چو رستم بيايد بفرمان من * ز من نشنود سرد هرگز سخن بباريد خون از مژه مادرش * همه پاك بر كند موى از سرش به دو گفت كاى ژنده پيل ژيان * همى خوار گيرى ز نيرو روان نباشى بسنده تو با پيل تن * از ايدر مرو بىيكى انجمن مبر پيش پيل ژيان هوش خويش * نهاده بدين گونه بر دوش خويش اگر زين نشان راى تو رفتنست * همه كام بد گوهر آهرمنست بدوزخ مبر كودكان را بپاى * كه دانا نخواند ترا پاك راى بمادر چنين گفت پس جنگجوى * كه نابردن كودكان نيست روى چو با زن پس پرده باشد جوان * بماند منش پست و تيره روان بهر رزمگه بايد او را نگاه * گذارد بهر زخم گوپال شاه مرا لشكرى خود نيايد به كار * جز از خويش و پيوند و چندى سوار ز پيش پسر مادر مهربان * بيامد پر از درد و تيره روان همه شب ز مهر پسر مادرش * ز ديده همى ريخت خون بر برش [ سپاه آوردن اسفنديار به زابل ] بشبگير هنگام بانگ خروس * ز درگاه برخاست آواى كوس چو پيلى باسپ اندر آورد پاى * بياورد چون باد لشكر ز جاى همى رفت تا پيشش آمد دو راه * فرو ماند بر جاى پيل و سپاه دژ گنبدان بود راهش يكى * دگر سوى زاول كشيد اندكى شتر انك در پيش بودش بخفت * تو گفتى كه گشتست با خاك جفت همى چوب زد بر سرش ساروان * ز رفتن بماند آن زمان كاروان جهانجوى را آن بد آمد بفال * بفرمود كش سر ببرّند و يال بدان تا به دو بازگردد بدى * نباشد بجز فرّه ايزدى بريدند پرخاش جويان سرش * به دو بازگشت آن زمان اخترش غمى گشت زان اشتر اسفنديار * گرفت آن زمان اختر شوم خوار