حكيم ابوالقاسم فردوسى
712
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
داستان رستم و اسفنديار آغاز داستان كنون خورد بايد مى خوشگوار * كه مى بوى مشك آيد از جويبار هوا پر خروش و زمين پر ز جوش * خنك آنك دل شاد دارد بنوش درم دارد و نقل و جام نبيد * سر گوسفندى تواند بريد مرا نيست فرّخ مر آن را كه هست * ببخشاى بر مردم تنگ دست همه بوستان زير برگ گلست * همه كوه پر لاله و سنبلست بپاليز بلبل بنالد همى * گل از نالهء او ببالد همى چو از ابر بينم همى باد و نم * ندانم كه نرگس چرا شد دژم شب تيره بلبل نخسپد همى * گل از باد و باران بجنبد همى بخندد همى بلبل از هر دوان * چو بر گل نشيند گشايد زبان ندانم كه عاشق گل آمد گر ابر * چو از ابر بينم خروش هژبر بدرّد همى باد پيراهنش * درفشان شود آتش اندر تنش بعشق هوا بر زمين شد گوا * بنزديك خورشيد فرمانروا كه داند كه بلبل چه گويد همى * به زير گل اندر چه مويد همى نگه كن سحرگاه تا بشنوى * ز بلبل سخن گفتن پهلوى همى نالد از مرگ اسفنديار * ندارد بجز ناله زو يادگار چو آواز رستم شب تيره ابر * بدرّد دل و گوش و غرّان هژبر [ سخن اسفنديار با مادرش كتايون ] ز بلبل شنيدم يكى داستان * كه بر خواند از گفتهء باستان كه چون مست باز آمد اسفنديار * دژم گشته از خانهء شهريار كتايون قيصر كه بد مادرش * گرفته شب و روز اندر برش چو از خواب بيدار شد تيره شب * يكى جام مى خواست و بگشاد لب چنين گفت با مادر اسفنديار * كه با من همى بد كند شهريار مرا گفت چون كين لهراسپ شاه * بخواهى به مردى ز ارجاسپ شاه همان خواهران را به يارى ز بند * كنى نام ما را بگيتى بلند جهان از بدان پاك بىخو كنى * بكوشى و آرايشى نو كنى همه پادشاهى و لشكر تراست * همان گنج با تخت و افسر تراست كنون چون بر آرد سپهر آفتاب * سر شاه بيدار گردد ز خواب بگويم پدر را سخنها كه گفت * ندارد ز من راستيها نهفت و گر هيچ تاب اندر آرد بچهر * بيزدان كه بر پاى دارد سپهر كه بىكام او تاج بر سر نهم * همه كشور ايرانيان را دهم ترا بانوى شهر ايران كنم * به زور و بدل جنگ شيران كنم غمى شد ز گفتار او مادرش * همه پرنيان خار شد بر برش بدانست كان تاج و تخت و كلاه * نبخشد ورا نامبردار شاه