حكيم ابوالقاسم فردوسى

710

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

تن شهرياران گرامى بود * كه از كوشش سخت نامى بود نگهدار تن باش و آن خرد * كه جان را بدانش خرد پرورد سه ديگر كه گفتى بجان زينهار * ندادم كسى را ز چندان سوار هميشه دلت مهربان باد و گرم * پر از شرم جان لب پر آواى نرم مبادا ترا پيشه خون ريختن * نه بىكينه با مهتر آويختن بكين برادرت بد سى و هشت * از اندازه خون ريختن در گذشت و ديگر كزان پير گشته نيا * ز دل دور كرده بد و كيميا چو خون ريختندش تو خون ريختى * چو شيران جنگى بر آويختى هميشه بدى شاد و به روزگار * روان را خرد بادت آموزگار نيازست ما را بديدار تو * بدان پر خرد جان بيدار تو چو نامه بخوانى بنه بر نشان * بدين بارگاه آى با سركشان هيون تگاور ز در باز گشت * همه شهر ايران پر آواز گشت سوار هيونان چو باز آمدند * بنزد تهمتن فراز آمدند [ بازگشتن اسفنديار نزد گشتاسپ ] چو آن نامه بر خواند اسفنديار * ببخشيد دينار و بر ساخت كار جز از گنج ارجاسپ چيزى نماند * همه گنج خويشان او برفشاند سپاهش همه زو توانگر شدند * از اندازهء كار برتر شدند شتر بود و اسپان بدشت و بكوه * بداغ سپهدار توران گروه هيون خواست از هر درى ده هزار * پراگنده از دشت و ز كوهسار همه گنج ارجاسپ در باز كرد * بكپّان درم سختن آغاز كرد هزار اشتر از گنج دينار شاه * چو سيصد ز ديبا و تخت و كلاه صد از مشك و ز عنبر و گوهران * صد از تاج و ز نامدار افسران از افگندنيهاى ديبا هزار * بفرمود تا برنهادند بار چو سيصد شتر جامهء چينيان * ز منسوج و زربفت و ز پرنيان عمارى بسيچيد و ديبا جليل * كنيزك ببردند چينى دو خيل برخ چون بهار و به بالا چو سرو * ميانها چو غرو و برفتن تذرو ابا خواهران يل اسفنديار * برفتند بت روى صد نامدار ز پوشيده رويان ارجاسپ پنج * ببردند با مويه و درد و رنج دو خواهر دو دختر يكى مادرش * پر از درد و با سوك و خسته برش چو آتش برويين دژ اندر فگند * زبانه بر آمد بچرخ بلند همه بارهء شهر زد بر زمين * برآورد گرد از بر و بوم چين سه پور جوان را سپهدار گفت * پراگنده باشيد با گنج جفت به راه ار كسى سر بپيچد ز داد * سرانشان بخنجر ببرّيد شاد شما راه سوى بيابان بريد * سنانها چو خورشيد تابان بريد سوى هفتخوان من بنخجير شير * بيايم شما ره مپوييد دير نخستين بگيرم سر راه را * ببينم شما را سر ماه را سوى هفتخوان آمد اسفنديار * بنخجير با لشكرى نامدار