حكيم ابوالقاسم فردوسى
698
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سپهبد چو بشنيد زيشان سخن * بپيچيد زان گفتهاى كهن بايرانيان آفرين كرد و گفت * كه هرگز نماند هنر در نهفت گر ايدونك گرديم پيروزگر * ز رنج گذشته بيابيم بر نگردد فرامش بدل رنجتان * نماند تهى بىگمان گنجتان همى راى زد تا جهان شد خنك * برفت از بر كوه باد سبك بر آمد ز درگاه شيپور و ناى * سپه برگرفتند يك سر ز جاى بكردار آتش همى راندند * جهان آفرين را بسى خواندند سپيده چو از كوه سر بركشيد * شب آن چادر شعر در سر كشيد چو خورشيد تابان نهان كرد روى * همى رفت خون در پس پشت اوى به منزل رسيد آن سپاه گران * همه گرز داران و نيزه وران بهارى يكى خوش منش روز بود * دل افروز يا گيتى افروز بود سرا پرده و خيمه فرمود كى * بياراست خوان و بياورد مى هم اندر زمان تند بادى ز كوه * بر آمد كه شد نامور زان ستوه جهان سر بسر گشت چون پرّ زاغ * ندانست كس باز هامون ز راغ بباريد از ابر تاريك برف * زمينى پر از برف و بادى شگرف سه روز و سه شب هم بدان سان بدشت * دم باد ز اندازه اندر گذشت هوا پود گشت ابر چون تار شد * سپهبد ازان كار بيچار شد بآواز پيش پشوتن بگفت * كه اين كار ما گشت با درد جفت به مردى شدم در دم اژدها * كنون زور كردن نيارد بها همه پيش يزدان نيايش كنيد * بخوانيد و او را ستايش كنيد مگر كاين بلاها ز ما بگذرد * كزين پس كسى مان بكس نشمرد پشوتن بيامد به پيش خداى * كه او بود بر نيكويى رهنماى نيايش ز اندازه بگذاشتند * همه در زمان دست برداشتند همانگه بيامد يكى باد خوش * ببرد ابر و روى هوا گشت كش چو ايرانيان را دل آمد بجاى * ببودند بر پيش يزدان بپاى سرا پرده و خيمهها گشته تر * ز سرما كسى را نبد پاى و پر همانجا ببودند گردان سه روز * چهارم چو بفروخت گيتى فروز سپهبد گرانمايگان را بخواند * بسى داستانهاى نيكو براند چنين گفت كايدر بمانيد بار * مداريد جز آلت كارزار هر انكس كه هستند سرهنگ فش * كه باشد ورا باره صد آب كش به پنجاه آب و خورش برنهيد * دگر آلت گسترش بر نهيد فزونى هم ايدر بمانيد بار * مگر آنچ بايد بدان كارزار بنيروى يزدان بيابيم دست * بدان بدكنش مردم بتپرست چو نوميد گردد ز يزدان كسى * ازو نيك بختى نيايد بسى ازان دژ يكايك توانگر شويد * همه پاك با گنج و افسر شويد چو خور چادر زرد بر سر كشيد * ببد باختر چون گل شنبليد بنه بر نهادند گردان همه * برفتند با شهريار رمه