حكيم ابوالقاسم فردوسى

695

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

يكى آتش از تارك گرگسار * برآمد ز پيكار اسفنديار [ خوان پنجم كشتن اسفنديار سيمرغ را ] جهانجوى پيش جهان آفرين * بماليد چندى رخ اندر زمين بران بيشه اندر سرا پرده زد * نهادند خوانى چنانچون سزد بدژخيم فرمود پس شهريار * كه آرند بد بخت را بسته خوار ببردند پيش يل اسفنديار * چو ديدار او ديد پس شهريار سه جام مى خسروانيش داد * ببد گرگسار از مى و لعل شاد به دو گفت كاى ترك برگشته بخت * سر پير جادو ببين از درخت كه گفتى كه لشكر به دريا برد * سر خويش را بر ثريّا برد دگر منزل اكنون چه بينم شگفت * كزين جادو اندازه بايد گرفت چنين داد پاسخ ورا گرگسار * كه اى پيل جنگى گه كارزار بدين منزلت كار دشوارتر * گراينده‌تر باش و بيدارتر يكى كوه بينى سر اندر هوا * بروبر يكى مرغ فرمانروا كه سيمرغ گويد ورا كار جوى * چو پرّنده كوهيست پيكار جوى اگر پيل بيند برآرد بابر * ز دريا نهنگ و به خشكى هژبر نبيند ز برداشتن هيچ رنج * تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج دو بچّست با او به بالاى او * همان راى پيوسته با راى او چو او بر هوا رفت و گسترد پر * ندارد زمين هوش و خورشيد فر اگر باز گردى بود سودمند * نيازى بسيمرغ و كوه بلند ازو در بخنديد و گفت اى شگفت * به پيكان بدوزم من او را دو كفت ببرّم بشمشير هندى برش * به خاك اندر آرم ز بالا سرش چو خورشيد تابنده بنمود پشت * دل خاور از پشت او شد درشت سر جنگ جويان سپه برگرفت * سخنهاى سيمرغ در سر گرفت همه شب همى راند از خود گروه * چو خورشيد تابان بر آمد ز كوه چراغ زمان و زمين تازه كرد * در و دشت بر ديگر اندازه كرد همان اسپ و گردون و صندوق برد * سپه را بسالار لشكر سپرد همى رفت چون باد فرمانروا * يكى كوه ديدش سر اندر هوا بران سايه بر اسپ و گردون بداشت * روان را بانديشه اندر گماشت همى آفرين خواند بر يك خداى * كه گيتى به فرمان او شد بپاى چو سيمرغ از دور صندوق ديد * پسش لشكر و نالهء بوق ديد ز كوه اندر آمد چو ابرى سياه * نه خورشيد بد نيز روشن نه ماه بدان بد كه گردون بگيرد بچنگ * بران سان كه نخچير گيرد پلنگ بران تيغها زد دو پا و دو پر * نماند ايچ سيمرغ را زيب و فر بچنگ و بمنقار چندى تپيد * چو تنگ اندر آمد فرو آرميد چو ديدند سيمرغ را بچگان * خروشان و خون از دو ديده چكان چنان بردميدند از آن جايگاه * كه از سهمشان ديده گم كرد راه چو سيمرغ زان تيغها گشت سست * بخوناب صندوق و گردون بشست