حكيم ابوالقاسم فردوسى
682
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چنين گفت كاين هديهاى گرزم * منش پست بادش ببزم و برزم بگرمابه شد با تن دردمند * ز زنجير فرسوده و مستمند چو آمد بدر پس گو نامدار * رخش بود همچون گل اندر بهار يكى جوشن خسروانى بخواست * همان جامهء پهلوانى بخواست بفرمود كان بارهء گام زن * بياريد و آن ترگ و شمشير من چو چشمش بران تيز رو برفتاد * ز يزدان نيكى دهش كرد ياد همى گفت گر من گنه كردهام * ازينسان ببند اندر آزردهام چه كرد اين چمان بارهء بربرى * چه بايست كردن بدين لاغرى بشوييد و او را بىآهو كنيد * به خوردن تنش را بنيرو كنيد فرستاد كس نزد آهنگران * هرانكس كه استاد بود اندران برفتند و چندى زره خواستند * سليحش يكايك بپيراستند [ ديدن اسفنديار برادر خود فرشيدورد ] چو شب شد چو آهرمن كينه خواه * خروش جرس خاست از بارگاه بران بارهء پهلوى برنشست * يكى تيغ هندى گرفته بدست چو نوشاذر و بهمن و مهر نوش * برفتند يك سر پر از جنگ و جوش ورا راهبر پيش جاماسپ بود * كه دستور فرخنده گشتاسپ بود ازان بارهء دژ چو بيرون شدند * سواران جنگى بهامون شدند سپهبد سوى آسمان كرد روى * چنين گفت كاى داور راستگوى توى آفريننده و كامگار * فروزندهء جان اسفنديار تو دانى كه از خون فرشيدورد * دلم گشت پر درد و رخساره زرد گر ايدونك پيروز گردم بجنگ * كنم روى گيتى بر ارجاسپ تنگ بخواهم ازو كين لهراسپ شاه * همان كين چندين سر بىگناه برادر جهان بين من سى و هشت * كه از خونشان لعل شد خاك دشت پذيرفتم از داور دادگر * كه كينه نگيرم ز بند پدر بگيتى صد آتشكده نو كنم * جهان از ستمگاره بىخو كنم نبيند كسى پاى من بر بساط * مگر در بيابان كنم صد رباط بشخّى كه كرگس برو نگذرد * به دو گور و نخچير پى نسپرد كنم چاه آب اندرو صد هزار * توانگر كنم مردم خيش كار همه بىرهان را بدين آورم * سر جادوان بر زمين آورم بگفت اين و برگاشت اسپ نبرد * بيامد بنزديك فرشيدورد و را از بر جامه بر خفته ديد * تن خسته در جامه بنهفته ديد ز ديده بباريد چندان سرشك * كه با درد او آشنا شد پزشك به دو گفت كاى شاه پرخاش جوى * ترا اين گزند از كه آمد به روى كزو كين تو باز خواهم بجنگ * اگر شير جنگيست او گر پلنگ چنين داد پاسخ كه اى پهلوان * ز گشتاسپم من خليده روان چو پاى ترا او نكردى ببند * ز تركان بما نامدى اين گزند همان شاه لهراسپ با پير سر * همه بلخ ازو گشت زير و زبر