حكيم ابوالقاسم فردوسى

680

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ رفتن جاماسپ به ديدن اسفنديار ] يكى مايه ور پور اسفنديار * كه نوش آذرش خواندى شهريار بران بام دژ بود و چشمش به راه * بدان تا كى آيد ز ايران سپاه پدر را بگويد چو بيند كسى * به بالاى دژ در نماند بسى چو جاماسپ را ديد پويان به راه * بسر بر يكى نغز توزى كلاه چنين گفت كامد ز توران سوار * بپويم بگويم باسفنديار فرود آمد از بارهء دژ دوان * چنين گفت كاى نامور پهلوان سوارى همى بينم از ديده‌گاه * كلاهى بسر بر نهاده سياه شوم باز بينم كه گشتاسپيست * و گر كينه جويست و ارجاسپيست اگر ترك باشد ببرّم سرش * به خاك افكنم نابسوده برش چنين گفت پر مايه اسفنديار * كه راه گذر كى بود بىسوار همانا كز ايران يكى لشكرى * سوى ما بيامد به پيغمبرى كلاهى بسر بر نهاده دو پر * ز بيم سواران پرخاشخر چو بشنيد نوش آذر از پهلوان * بيامد بران بارهء دژ دوان چو جاماسپ تنگ اندر آمد ز راه * هم از باره دانست فرزند شاه بيامد بنزديك فرّخ پدر * كه فرخنده جاماسپ آمد بدر بفرمود تا دژ گشادند باز * در آمد خردمند و بردش نماز بدادش درود پدر سر بسر * پيامى كه آورده بود در بدر چنين پاسخ آورد اسفنديار * كه اى از خرد در جهان يادگار خردمند و كنداور و سرفراز * چرا بسته را برد بايد نماز كسى را كه بر دست و پاى آهنست * نه مردم نژادست كآهرمنست درود شهنشاه ايران دهى * ز دانش ندارد دلت آگهى درودم ز ارجاسپ آمد كنون * كز ايران همى دست شويد به خون مرا بند كردند بر بىگناه * همانا گه رزم فرزند شاه چنين بود پاداش رنج مرا * بآهن بياراست گنج مرا كنون همچنين بسته بايد تنم * بيزدان گواى منست آهنم كه بر من ز گشتاسپ بيداد بود * ز گفت گرزم اهرمن شاد بود مبادا كه اين بد فرامش كنم * روان را بگفتار بيهش كنم به دو گفت جاماسپ كاى راستگوى * جهانگير و كنداور و نيك خوى دلت گر چنين از پدر خيره گشت * نگر بخت اين پادشا تيره گشت چو لهراسپ شاه آن پرستنده مرد * كه تركان بكشتندش اندر نبرد همان هيربد نيز يزدان پرست * كه بودند با زند و استا بدست بكشتند هشتاد از موبدان * پرستنده و پاك دل و بخردان ز خونشان بنوشآذر آذر بمرد * چنين بد كنش خوار نتوان شمرد ز بهر نيا دل پر از درد كن * بر آشوب و رخسارگان زرد كن ز كين يا ز دين گر نجنبى ز جاى * نباشى پسنديدهء رهنماى چنين داد پاسخ كه اى نيك نام * بلند اختر و گرد و جوينده كام