حكيم ابوالقاسم فردوسى
677
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كنون پشت گشتاسپ زو شد تهى * بپيچيد ز ديهيم شاهنشهى از انجا ببلخ اندر آمد سپاه * جهان شد ز تاراج و كشتن سياه نهادند سر سوى آتشكده * بران كاخ و ايوان زر آژده همه زند و استش همى سوختند * چه پر مايهتر بود بر توختند از ايرانيان بود هشتاد مرد * زبانشان ز يزدان پر از ياد كرد همه پيش آتش بكشتندشان * ره بندگى بر نوشتندشان ز خونشان بمرد آتش زردهشت * ندانم جزا جايشان جز بهشت [ آگاه شدن گشتاسپ از كشته شدن لهراسب و سپاه كشيدن سوى بلخ ] زنى بود گشتاسپ را هوشمند * خردمند و ز بد زبانش ببند ز آخُر چمان بارهيى بر نشست * بكردار تركان ميان را ببست از ايران ره سيستان برگرفت * از آن كارها مانده اندر شگفت نخفتى به منزل چو برداشتى * دو روزه بيك روزه بگذاشتى چنين تا بنزديك گشتاسپ شد * به آگاهئ درد لهراسپ شد به دو گفت چندين چرا ماندى * خود از بلخ بامى چرا راندى سپاهى ز تركان بيامد ببلخ * كه شد مردم بلخ را روز تلخ همه بلخ پر غارت و كشتن است * از ايدر ترا روى برگشتن است به دو گفت گشتاسپ كين غم چراست * بيك تاختن درد و ماتم چراست چو من با سپاه اندر آيم ز جاى * همه كشور چين ندارند پاى چنين پاسخ آورد كاين خود مگوى * كه كارى بزرگ آمدستت به روى شهنشاه لهراسپ را پيش بلخ * بكشتند و شد بلخ را روز تلخ همان دختران را ببردند اسير * چنين كار دشوار آسان مگير اگر نيستى جز شكست هماى * خردمند را دل نرفتى ز جاى و زان جا بنوشاذر اندر شدند * رد و هيربد را بهم بر زدند ز خونشان فروزنده آذر بمرد * چنين كار را خوار نتوان شمرد دگر دختر شاه به آفريد * كه باد هوا هرگز او را نديد بخوارى ورا زار برداشتند * برو ياره و تاج نگذاشتند چو بشنيد گشتاسپ شد پر ز درد * ز مژگان بباريد خوناب زرد بزرگان ايرانيان را بخواند * شنيده سخن پيش ايشان براند نويسندهء نامه را خواند شاه * بينداخت تاج و بپردخت گاه سواران پراگنده بر هر سوى * فرستاد نامه بهر پهلوى كه يك تن سر از گل مشوريد پاك * مداريد باك از بلند و مغاك ببردند نامه بهر كشورى * كجا بود در پادشاهى سرى چو آگاه گشتند يك سر سپاه * برفتند با گرز و رومى كلاه همه يك سره پيش شاه آمدند * بران نامور بارگاه آمدند چو گشتاسپ ديد آن سپه بر درش * سواران جنگاور از كشورش درم داد و ز سيستان بر گرفت * سوى بلخ بامى ره اندر گرفت چو بشنيد ارجاسپ كامد سپاه * جهاندار گشتاسپ با تاج و گاه