حكيم ابوالقاسم فردوسى

675

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو جامى گهر بود و منثور بود * طبايع ز پيوند او دور بود گذشته برو ساليان شش هزار * گر ايدونك پرسش نمايد شمار نبردى بپيوند او كس گمان * پر انديشه گشت اين دل شادمان گرفتم بگوينده بر آفرين * كه پيوند را راه داد اندرين اگر چه نپيوست جز اندكى * ز رزم و ز بزم از هزاران يكى همو بود گوينده را راه‌بر * كه بنشاند شاهى ابر گاه‌بر همى يافت از مهتران ارج و گنج * ز خوى بد خويش بودى برنج ستايندهء شهرياران بدى * بكاخ افسر نامداران بدى به شهر اندرون گشته گشتى سخن * ازو نو شدى روزگار كهن من اين نامه فرخ گرفتم بفال * بسى رنج بردم به بسيار سال نديدم سرافراز بخشنده‌يى * بگاه كيان بر درخشنده‌يى مرا اين سخن بر دل آسان نبود * بجز خامشى هيچ درمان نبود نشستنگه مردم نيك بخت * يكى باغ ديدم سراسر درخت بجايى نبد هيچ پيدا درش * بجز نام شاهى نبد افسرش كه گر در خور باغ بايستمى * اگر نيك بودى بشايستمى سخن را چو بگذاشتم سال بيست * بدان تا سزاوار اين رنج كيست ابو القاسم آن شهريار جهان * كزو تازه شد تاج شاهنشهان جهاندار محمود با فرّ و جود * كه او را كند ماه و كيوان سجود سر نامه را نام او تاج گشت * بفرّش دل تيره چون عاج گشت ببخش و بداد و براى و هنر * نبد تاج را زو سزاوارتر بيامد نشست از بر تخت داد * جهاندار چون او ندارد به ياد ز شاهان پيشى همى بگذرد * نفس داستان را همى نشمرد ( ؟ ) چه دينار بر چشم او بر چه خاك * برزم و ببزم اندرش نيست باك گه بزم زرّ و گه رزم تيغ * ز خواهنده هرگز ندارد دريغ [ آمدن سپاه ارجاسپ به بلخ و كشتن لهراسب ] كنون رزم ارجاسپ را نو كنيم * بطبع روان باغ بىخو كنيم بفرمود تا كهرم تيغ زن * بود پيش سالار آن انجمن كه ارجاسپ را بود مهتر پسر * بخورشيد تابان بر آورده سر به دو گفت بگزين ز لشكر سوار * ز تركان شايسته مردى هزار از ايدر برو تازيان تا ببلخ * كه از بلخ شد روز ما تار و تلخ نگر تا كرا يا بى از دشمنان * از آتش پرستان و آهرمنان سرانشان ببر خانهاشان بسوز * بريشان شب آور برخشنده روز از ايوان گشتاسپ بايد كه دود * زبانه بر آرد بچرخ كبود اگر بند بر پاى اسفنديار * بيابى سر آور برو روزگار هم آنگه سرش را ز تن باز كن * وزين روى گيتى پر آواز كن همه شهر ايران بكام تو گشت * تو تيغى و دشمن نيام تو گشت من اكنون ز خلّخ باندك زمان * بيايم دمادم چو باد دمان