حكيم ابوالقاسم فردوسى
672
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
تو دانى كه خشم پدر بر پسر * به از جور مهتر پسر بر پدر ببايدت رفتن چنينست روى * كه هرچ او كند پادشاهست اوى برين بر نهادند و گشتند باز * فرستاده و پور خسرو نياز يكى جاى خويش فرود آوريد * به كف بر گرفتند هر دو نبيد بپيشش همى عود مى سوختند * تو گفتى همى آتش افروختند دگر روز بنشست بر تخت خويش * ز لشكر بيامد فراوان بپيش همه لشكرش را ببهمن سپرد * و ز انجا خراميد با چند گرد بيامد بدرگاه آزاده شاه * كمر بسته و بر نهاده كلاه [ بند كردن گشتاسپ اسفنديار را ] چو آگاه شد شاه كامد پسر * كلاه كيان بر نهاده بسر مهان و كهان را همه خواند پيش * همه زند و استا بنزديك خويش همه موبدان را بكرسى نشاند * پس آن خسرو تيغ زن را بخواند بيامد گو و دست كرده بكش * بپيش پدر شد پرستارفش شه خسروان گفت با موبدان * بدان راد مردان و اسپهبدان چه گوييد گفتا كه آزادهايد * به سختى همه پرورش دادهايد بگيتى كسى را كه باشد پسر * به دو شاد باشد دل تاجور بهنگام شيرش بدايه دهد * يكى تاج زرّينش بر سر نهد همى داردش تا شود چيره دست * بياموزدش خوردن و بر نشست بسى رنج بيند گرانمايه مرد * سوارى كندش آزموده نبرد چو آزاده را ره به مردى رسد * چنان زر كه از كان بزردى رسد مر او را بجويد چو جويندگان * ورا بيش گويند گويندگان سوارى شود نيك و پيروز و رزم * سر انجمنها برزم و ببزم چو نيرو كند با سر و يال و شاخ * پدر پير گشته نشسته بكاخ جهان را كند يك سره زو تهى * نباشد سزاوار تخت مهى ندارد پدر جز يكى نام تخت * نشسته در ايوان نگهبان رخت پسر را جهان و درفش و سپاه * پدر را يكى تاج و زرين كلاه نباشد بران پور همداستان * پسندند گردان چنين داستان ز بهر يكى تاج و افسر پسر * تن باب را دور خواهد ز سر كند با سپاهش پس آهنگ اوى * نهاده دلش تيز بر چنگ اوى چه گوييد پيران كه با اين پسر * چه نيكو بود كار كردن پدر گزينانش گفتند كاى شهريار * نيايد خود اين هرگز اندر شمار پدر زنده و پور جوياى گاه * ازين خام تر نيز كارى مخواه جهاندار گفتا كه اينك پسر * كه آهنگ دارد بجاى پدر و ليكن من او را بچوبى زنم * كه گيرند عبرت همه بر زنم ببندم چنانش سزاوار پس * ببندى كه كس را نبستست كس پسر گفت كاى شاه آزاده خوى * مرا مرگ تو كى كند آرزوى ندانم گناهى من اى شهريار * كه كردستم اندر همه روزگار