حكيم ابوالقاسم فردوسى
661
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
به زير اندرون تيز رو شولكى * كه نبود چنان از هزاران يكى بيامد بران تيره آوردگاه * بآواز گفت اى گزيده سپاه كدامست مرد از شما نامدار * جهان ديده و گرد و نيزهگزار كه پيش من آيند نيزه بدست * كه امروز در پيش مرد آمدست سواران چنين پيش او تاختند * بر افگندنش را همى ساختند سوار جهانجوى مرد دلير * چو پيل دژ آگاه و چون نرّه شير همى گشت بر گرد مردان چين * تو گفتى همى بر نوردد زمين بكشت از گوان جهان شست مرد * دران تاختنها بگرز نبرد سر انجامش آمد يكى تير چرخ * چنان آمده بودش از چرخ برخ بيفتاد زان شولك خوب رنگ * بمرد و نرست اينت فرجام جنگ دريغ آن سوار گرانمايه نيز * كه افگنده شد رايگان بر نه چيز كه همچون پدر بود و همتاى اوى * دريغ آن نكو روى و بالاى اوى چو كشته شد آن نامبرده سوار * ز گردان بگردش هزاران هزار بهر گوشهيى بر هم آويختند * ز روى زمين گرد انگيختند بر آمد برين رزم كردن دو هفت * كزيشان سوارى زمانى نخفت زمينها پر از كشته و خسته شد * سرا پردهها نيز بر بسته شد در و دشتها شد همه لالهگون * بدشت و بيابان همى رفت خون چنان بد ز بس كشته آن رزمگاه * كه بد مى توانست رفتن به راه [ كشته شدن زرير برادر گشتاسپ ] دو هفته بر آمد برين كارزار * كه هزمان همى تيرهتر گشت كار بپيش اندر آمد نبرده زرير * سمندى بزرگ اندر آورده زير بلشكر گه دشمن اندر فتاد * چو اندر گيا آتش و تيز باد همى كشت زيشان همى خوابنيد * مر او را نه استاد هر كش بديد چو ارجاسپ دانست كان پور شاه * سپه را همى كرد خواهد تباه بدان لشكر خويش آواز داد * كه چونين همى داد خواهيد داد دو هفته بر آمد برين بر درنگ * نبينم همى روى فرجام جنگ بكردند گردان گشتاسپ شاه * بسى نامداران لشكر تباه كنون اندر آمد ميانه زرير * چو گرگ دژ آگاه و شير دلير بكشت او همه پاك مردان من * سر افراز گردان و تركان من يكى چاره بايد سگاليدنا * و گرنه ره ترك ماليدنا برين گر بماند زمانى چنين * نه ايتاش ماند نه خلّخ نه چين كدامست مرد از شما نام خواه * كه آيد پديد از ميان سپاه يكى ترگ دارى خرامد به پيش * خنيده كند در جهان نام خويش هر ان كز ميان باره انگيزند * بگرداندش پشت و بگريزند من او را دهم دختر خويش را * سپارم به دو لشكر خويش را سپاهش ندادند پاسوخ باز * بترسيده بد لشكر سرفراز چو شير اندر افتاد و چون پيل مست * همى كشت زيشان همى كرد پست