حكيم ابوالقاسم فردوسى
651
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
از يشان نيابى فزونى بها * كنمشان همه سر ز گردن جدا زن و كودكانشان بيارم ز پيش * كنمشان همه بندهء شهر خويش زمينشان همه پاك ويران كنم * درختانش از بيخ و بن بركنم بگفتم همه گفتنى سر بسر * تو ژرف اندرين پند نامه نگر [ پيمبران فرستادن ارجاسپ گشتاسپ را ] بپيچيد و نامه بكردش نشان * بدادش بدان هر دو گردنكشان بفرمودشان گفت بخرد بويد * بايوان او با هم اندر شويد چو او را ببينيد بر تخت و گاه * كنيد آن زمان خويشتن را دو تاه بر آيين شاهان نمازش بريد * بر تاج و بر تخت او مگذريد چو هر دو نشينيد در پيش اوى * سوى تاج تابندهش آريد روى گزاريد پيغام فرّخش را * ازو گوش داريد پاسخش را چو پاسخ ازو سر بسر بشنويد * زمين را ببوسيد و بيرون شويد چو از پيش او كينهور بيدرفش * سوى بلخ بامى كشيدش درفش ابا يار خود خيره سر نام خواست * كه او بفگند آن نكو راه راست چو از شهر توران ببلخ آمدند * بدرگاه او بر پياده شدند پياده برفتند تا پيش اوى * بران آستانه نهادند روى چو رويش بديدند بر گاه بر * چو خورشيد و تير از بر ماه بر نيايش نمودند چون بندگان * به پيش گزين شاه فرخندگان بدادندش آن نامهء خسروى * نوشته درو بر خط يبغوى چو شاه جهان نامه را باز كرد * بر آشفت و پيچيدن آغاز كرد بخواند آن زمان پير جاماسپ را * كجا راهبر بود گشتاسپ را گزينان ايران و اسپهبدان * گوان جهان ديده و موبدان بخواند آن همه آذر ان پيش خويش * بياورد استاد و بنهاد پيش پيمبرش را خواند و موبدش را * زرير گزيده سپهبدش را زرير سپهبد برادرش بود * كه سالار گردان لشكرش بود جهان پهلوان بود آن روزگار * كه كودك بد اسفنديار سوار پناه سپه بود و پشت سپاه * سپهدار لشكر نگهدار گاه جهان از بدى ويژه او داشتى * برزم اندرون نيژه او داشتى جهانجوى گفتا بفرّخ زرير * بفرخنده جاماسپ و پور دلير كه ارجاسپ سالار تركان چين * يكى نامه كردست زى من چنين بديشان نمود آن سخنهاى زشت * كه نزديك او شاه تركان نوشت چه بينيد گفتا بدين اندرون * چه گوييد كاين را سر انجام چون كه ناخوش بود دوستى با كسى * كه مايه ندارد ز دانش بسى من از تخمهء ايرج پاك زاد * وى از تخمهء تور جادو نژاد چگونه بود در ميان آشتى * و ليكن مرا بود پنداشتى كسى كش بود نام و ماند بسى * سخن گفت بايدش با هر كسى