حكيم ابوالقاسم فردوسى
649
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پذيرفت گشتاسپ گفتا كه نيز * نفرمايمش دادن اين باژ چيز پس آگاه شد نره ديوى ازين * هم اندر زمان شد سوى شاه چين به دو گفت كاى شهريار جهان * جهان يك سره پيش تو چون كهان بجاى آوريدند فرمان تو * نتابد كسى سر ز پيمان تو مگر پور لهراسپ گشتاسپ شاه * كه آرد همى سوى تركان سپاه بكرد آشكارا همه دشمنى * ابا تو چنو كرد يا رد منى چو ارجاسپ بشنيد گفتار ديو * فرود آمد از گاه گيهان خديو از اندوه او سست و بيمار شد * دل و جان او پر ز تيمار شد تگينان لشكرش را پيش خواند * شنيده سخن پيش ايشان براند بدانيد گفتا كز ايران زمين * بشد فرّه و دانش و پاك دين يكى جادو آمد بدين آورى * بايران بدعوى پيغمبرى همى گويد از آسمان آمدم * ز نزد خداى جهان آمدم [ خداوند را ديدم اندر بهشت * من اين زند و استا همه زو نوشت ] بدوزخ درون ديدم آهرمنا * نيارستمش گشت پيرامنا گروگر فرستادم از بهر دين * بياراى گفتا بدانش زمين سر نامداران ايران سپاه * گرانمايه فرزند لهراسپ شاه كه گشتاسپ خوانندش ايرانيان * ببست او يكى كشتى بر ميان برادرش نيز آن سوار دلير * سپهدار ايران كه نامش زرير همه پيش آن دين پژوه آمدند * از آن پير جادو ستوه آمدند گرفتند ازو سر بسر دين اوى * جهان شد پر از راه و آيين اوى نشست او بايران به پيغمبرى * بكارى چنان يافه و سرسرى يكى نامه بايد نوشتن كنون * سوى آن زده سر ز فرمان برون ببايدش دادن بسى خواسته * كه نيكو بود داده ناخواسته مر او را بگويى كزين راه زشت * بگرد و بترس از خداى بهشت مر آن پير ناپاك را دور كن * بر آيين ما بر يكى سور كن گر ايدونك نپذيرد از ما سخن * كند روى تازه بما بر كهن سپاه پراگنده باز آوريم * يكى خوب لشكر فراز آوريم بايران شويم از پس كار اوى * نترسيم از آزار و پيكار اوى برانيمش از پيش و خوارش كنيم * ببنديم و زنده بدارش كنيم [ نامه نوشتن ارجاسپ گشتاسپ را ] برين ايستادند تركان چين * دو تن نيز كردند زيشان گزين يكى نام او بيدرفش بزرگ * گوى پير و جادو ستنبه سترگ دگر جادوى نام او نام خواست * كه هرگز دلش جز تباهى نخواست يكى نامه بنوشت خوب و هژير * سوى نامور خسرو و دين پذير نوشتش بنام خداى جهان * شناسندهء آشكار و نهان نوشتم يكى نامهاى شهريار * چنانچون بد اندر خور روزگار سوى گرد گشتاسپ شاه زمين * سزاوار گاه كيان بافرين