حكيم ابوالقاسم فردوسى

642

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو آمد بنزديك شاه بزرگ * بديد آن در و بارگاه بزرگ چو آگاهى آمد بسالار بار * خرامان بيامد بر شهريار كه پير جهان ديده‌يى بر درست * همانا فرستادهء قيصرست سوارست با او بسى نامدار * همى راه جويد بر شهريار چو بشنيد بنشست بر تخت عاج * بسر بر نهاد آن دلافروز تاج بزرگان ايران همه پيش تخت * نشستند شادان دل و نيكبخت بفرمود تا پرده برداشتند * فرستاده را شاد بگذاشتند چو آمد بنزديك تختش فراز * برو آفرين كرد و بردش نماز پيام گرانمايه قيصر بداد * چنانچون ببايد بآيين و داد غمى شد ز گفتار او شهريار * بر آشفت با گردش روزگار گرانمايه جايى بياراستند * فرستاده را شاد بنشاستند فرستاد زربفت گستردنى * ز پوشيدنى و هم از خوردنى بران گونه بنواخت او را ببزم * تو گفتى كه نشنيد پيغام رزم شب آمد پر انديشه پيچان بخفت * تو گفتى كه با درد و غم بود جفت چو خورشيد بر تخت زرين نشست * شب تيره رخسار خود را ببست بفرمود تا رفت پيشش زرير * سخن گفت هر گونه با شاه دير بشبگير قالوس شد بار خواه * و را راه دادند نزديك شاه ز بيگانه ايوان بپرداختند * فرستاده را پيش بنشاختند به دو گفت لهراسپ كاى پر خرد * مبادا كه جان جز خرد پرورد بپرسم ترا راست پاسخ گزار * اگر بخردى كام كژّى مخار نبود اين هنرها بروم اندرون * بدى قيصر از پيش شاهان زبون كنون او بهر كشورى باژ خواه * فرستاد و بر ماه بنهاد گاه چو الياس را كو بمرز خزر * گوى بود با فرّ و پرخاشخر بگيرد ببندد همى با سپاه * بدين باژ خواهش كه بنمود راه فرستاده گفت اى سخنگوى شاه * بمرز خزر من شدم باژ خواه به پيغمبرى رنج بردم بسى * نپرسيد زين باره هرگز كسى و ليكن مرا شاه زان سان نواخت * كه گردن بگژّى نبايد فراخت سوارى بنزديك او آمدست * كه از بيشه‌ها شير گيرد بدست بمردان بخندد همى روز رزم * هم از جامهء مى بهنگام بزم ببزم و برزم و بروز شكار * جهان بين نديدست چون او سوار به دو داد پر مايه‌تر دخترش * كه بودى گرامى تر از افسرش نشانى شدست او بروم اندرون * چو نر اژدها شد بچنگش زبون يكى گرگ بد همچو پيلى بدشت * كه قيصر نيارست زان سو گذشت بيفگند و دندان او را بكند * وزو كشور روم شد بىگزند به دو گفت لهراسپ كاى راست گوى * كرا ماند اين مرد پرخاش جوى چنين داد پاسخ كه بارى نخست * بچهره زريرست گويى درست به بالا و ديدار و فرهنگ و راى * زرير دليرست گويى بجاى