حكيم ابوالقاسم فردوسى

603

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بگيتى بماند ز من نام بد * همان پيش يزدان سر انجام بد تبه گردم از چهر و رنگ رخان * بريزد به خاك اندرون استخوان هنر كم شود ناسپاسى بجاى * روان تيره گردد بديگر سراى گرفته كسى تاج و تخت مرا * بپاى اندر آورده بخت مرا ز من نام ماند بدى يادگار * گل رنجهاى كهن گشته خار من اكنون چو كين پدر خواستم * جهانى به خوبى بياراستم بكشتم كسى را كه بايست كشت * كه بد كژّ و با راه يزدان درشت بآباد و ويران درختى نماند * كه منشور تخت مرا بر نخواند بزرگان گيتى مرا كهترند * و گر چند با گنج و با افسرند سپاسم ز يزدان كه او داد فر * همان گردش اختر و پاى و پر كنون آن به آيد كه من راه جوى * شوم پيش يزدان پر از آب روى مگر هم بدين خوبى اندر نهان * پرستندهء كردگار جهان روانم بدان جاى نيكان برد * كه اين تاج و تخت مهى بگذرد نيابد كسى زين فزون كام و نام * بزرگى و خوبى و آرام و جام رسيديم و ديديم راز جهان * بد و نيك هم آشكار و نهان كشاورز ديديم گر تاجور * سر انجام بر مرگ باشد گذر بسالار نوبت بفرمود شاه * كه هر كس كه آيد بدين بارگاه و را باز گردان بنيكو سخن * همه مردمى جوى و تندى مكن ببست آن در بارگاه كيان * خروشان بيامد گشاده ميان ز بهر پرستش سر و تن بشست * بشمع خرد راه يزدان بجست بپوشيد پس جامهء نو سپيد * نيايش كنان رفت دل پر اميد بيامد خرامان بجاى نماز * همى گفت با داور پاك راز همى گفت كاى برتر از جان پاك * برآرندهء آتش از تيره خاك مرا بين و چندى خرد ده مرا * هم انديشهء نيك و بد ده مرا ترا تا بباشم نيايش كنم * بدين نيكويها فزايش كنم بيامرز رفته گناه مرا * ز كژّى بكش دستگاه مرا بگردان ز جانم بد روزگار * همان چارهء ديو آموزگار بدان تا چو كاوس و ضحاك و جم * نگيرد هوا بر روانم ستم چو بر من بپوشد در راستى * بنيرو شود كژّى و كاستى بگردان ز من ديو را دستگاه * بدان تا ندارد روانم تباه نگه دار بر من همين راه و سان * روانم بدان جاى نيكان رسان شب و روز يك هفته بر پاى بود * تن آنجا و جانش دگر جاى بود سر هفته را گشت خسرو نوان * بجاى پرستش نماندش توان بهشتم ز جاى پرستش برفت * بر تخت شاهى خراميد تفت [ پژوهش كردن بزرگان از بار بستن كىخسرو ] همه پهلوانان ايران سپاه * شگفتى فرو مانده از كار شاه از آن نامداران روز نبرد * همى هر كسى ديگر انديشه كرد چو بر تخت شد نامور شهريار * بيامد بدرگاه سالار بار