حكيم ابوالقاسم فردوسى
600
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نبيرهء فريدون و پور پشنگ * بر آويخته سر بكام نهنگ همى پوست درّند بر روى بچرم * كسى را نبينم به چشم آب شرم [ گرفتار شدن افراسياب بار ديگر و كشته شدن او و گرسيوز ] زبان دو مهتر پر از گفت و گوى * روان پرستنده پر جست و جوى چو يزدان پرستنده او را بديد * چنان نوحهء زار ايشان شنيد ز راه جزيره برآمد يكى * چو ديدش مر او را ز دور اندكى گشاد آن كيانى كمند از ميان * دو تايى بيامد چو شير ژيان بينداخت آن گرد كرده كمند * سر شهريار اندر آمد ببند به خشكى كشيدش ز درياى آب * بشد توش و هوش از رد افراسياب گرفته ورا مرد دين دار دست * بخوارى ز دريا كشيد و ببست سپردش بديشان و خود باز گشت * تو گفتى كه با باد انباز گشت بيامد جهاندار با تيغ تيز * سرى پر ز كينه دلى پر ستيز چنين گفت بىدولت افراسياب * كه اين روز را ديده بودم بخواب سپهر بلند ار فراوان كشيد * همان پردهء رازها بردريد بآواز گفت اى بد كينه جوى * چرا كشت خواهى نيا را بگوى چنين داد پاسخ كه اى بدكنش * سزاوار پيغاره و سرزنش ز جان برادرت گويم نخست * كه هرگز بلاى مهان را نجست دگر نوذر آن نامور شهريار * كه از تخم ايرج بد او يادگار زدى گردنش را بشمشير تيز * بر انگيختى از جهان رستخيز سه ديگر سياوش كه چون او سوار * نبيند كسى از مهان يادگار بريدى سرش چون سر گوسفند * همى بر گذشتى ز چرخ بلند بكردار بد تيز بشتافتى * مكافات آن بد كنون يافتى به دو گفت شاها ببود آنچ بود * كنون داستانم ببايد شنود بمان تا مگر مادرت را بجان * ببينم پس اين داستانها بخوان به دو گفت گر خواستى مادرم * چرا آتش افروختى بر سرم پدر بىگنه بود و من در نهان * چه رفت از گزند تو اندر جهان سر شهريارى ربودى كه تاج * به دو زار گريان شد و تخت عاج كنون روز بادا فره ايزديست * مكافات بد را ز يزدان بديست بشمشير هندى بزد گردنش * به خاك اندر افگند نازك تنش ز خون لعل شد ريش و موى سپيد * برادرش گشت از جهان نااميد تهى ماند زو گاه شاهنشهى * سرآمد برو روزگار مهى ز كردار بد بر تنش بد رسيد * مجو اى پسر بند بد را كليد چو جويى بدانى كه از كار بد * بفرجام بر بد كنش بد رسد سپهبد كه با فرّ يزدان بود * همه خشم او بند و زندان بود چو خونريز گردد بماند نژند * مكافات يابد ز چرخ بلند چنين گفت موبد ببهرام تيز * كه خون سر بىگناهان مريز چو خواهى كه تاج تو ماند بجاى * مبادى جز آهسته و پاك راى نگه كن كه خود تاج با سر چه گفت * كه با مغزت اى سر خرد باد جفت