حكيم ابوالقاسم فردوسى

580

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بفرمود تا دور بيرون شوند * چپ و راست هر دو بهامون شوند طلايه مدارند و شمع و چراغ * يكى سوى دشت و يكى سوى راغ بدان تا اگر سازد افراسياب * بروبر شبيخون بهنگام خواب گر آيد سپاه اندر آيد ز پس * بماند نباشدش فرياد رس بره كنده پيش و پس اندر سپاه * پس كنده با لشكر و پيل شاه [ شبيخون كردن افراسياب بر كىخسرو و شكست يافتن ] سپهدار تركان چو شب در شكست * ميان با سپه تاختن را ببست ز لشكر جهان ديدگان را بخواند * ز كار گذشته فراوان براند چنين گفت كين شوم پر كيميا * چنين خيره شد بر سپاه نيا كنون جمله ايرانيان خفته‌اند * همه لشكر ما بر آشفته‌اند كنون ما ز دل بيم بيرون كنيم * سحرگه بريشان شبيخون كنيم گر امشب بريشان بيابيم دست * ببيشى ابر تخت بايد نشست و گر بختمان بر نگيرد فروغ * همه چاره با دست و مردى دروغ برين بر نهادند و برخاستند * ز بهر شبيخون بياراستند ز لشكر گزين كرد پنجه هزار * جهان ديده مردان خنجرگزار برفتند كار آگهان پيش شاه * جهان ديده مردان با فرّ و جاه ز كار آگهان آنك بد رهنماى * بيامد بنزديك پرده سراى بجايى غو پاسبانان نديد * تو گفتى جهان سر بسر آرميد طلايه نه و آتش و باد نه * ز توران كسى را بدل ياد نه چو آن ديد برگشت و آمد دوان * كزيشان كسى نيست روشن روان همه خفتگان سر بسر مرده‌اند * و گر نه همه روز مى خورده‌اند بجايى طلايه پايدار نيست * كس آن خفتگان را نگهدار نيست چو افراسياب اين سخنها شنود * بدلش اندرون روشنايى فزود سپه را فرستاد و خود بر نشست * ميان يلى تاختن را ببست برفتند گردان چو درياى آب * گرفتند بر تاختن بر شتاب بران تاختن جنبش و ساز نه * همان نالهء بوق و آواز نه چو رفتند نزديك پرده سراى * برآمد خروشيدن كرّ ناى غو طبل بر كوهه زين بخاست * درفش سپه را برآورد راست ز لشكر هر آن كس كه بد پيش رو * بر انگيختند اسب و برخاست غو بكنده در افتاد چندى سوار * بپيچيد ديگر سر از كارزار ز يك دست رستم بر آمد ز دشت * ز گرد سواران هوا تيره گشت ز دست دگر گيو گودرز و طوس * بپيش اندرون نالهء بوق و كوس شهنشاه با كاويانى درفش * هوا شد ز تيغ سواران بنفش بر آمد ده و گير و بر بند و كش * نه با اسب تاب و نه با مردهش از يشان ز صد نامور ده بماند * كسى را كه بد اختر بد براند چو آگاهى آمد برين رزمگاه * چنان خسته بد شاه توران سپاه كه از خستگى جمله گريان شدند * ز درد دل شاه بريان شدند چنين گفت كز گردش آسمان * نيابد گذر دانشى بىگمان