حكيم ابوالقاسم فردوسى

573

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سواران جنگى نگهدارشان * بدانگه كه شد سخت پيكارشان سوار و پياده بهر سو گروه * بجنگ اندر آمد بكردار كوه برخنه در آورد يك سر سپاه * چو شير ژيان رستم كينه خواه پياده بيامد بكردار گرد * درفش سياه را نگون سار كرد نشان سپهدار شاه ايران بنفش * بران باره زد شير پيكر درفش بپيروزى شاه ايران سپاه * بر آمد خروشيدن از رزمگاه فراوان ز توران سپه كشته شد * سر بخت تورانيان گشته شد بدانگه كجا رزمشان شد درشت * دو تن رستم آورد از يشان بمشت چو گرسيوز و جهن رزم آزماى * كه بد تخت توران بديشان بپاى برادر يكى بود و فرخ پسر * چنين آمد از شور بختى بسر بدان شارستان اندر آمد سپاه * چنان داغ دل لشكرى كينه خواه بتاراج و كشتن نهادند روى * بر آمد خروشيدن هاى هوى زن و كودكان بانگ برداشتند * بايرانيان جاى بگذاشتند چه مايه زن و كودك نارسيد * كه زير پى پيل شد ناپديد همه شهر توران گريزان چو باد * نيامد كسى را بر و بوم ياد بشد بخت گردان تركان نگون * بزارى همه ديدگان پر ز خون زن و گنج و فرزند گشته اسير * ز گردون روان خسته و تن بتير [ گريختن افراسياب از گنگ دژ ] بايوان بر آمد پس افراسياب * پر از خون دل درد و ديده پر آب بران باره بر شد كه بد كاخ اوى * بيامد سوى شارستان كرد روى دو بهره ز جنگاوران كشته ديد * دگر يك سر از جنگ برگشته ديد خروش سواران و بانگ زنان * هم از پشت پيلان تبيره زنان همى پيل بر زندگان راندند * همى پشتشان بر زمين ماندند همه شارستان دود و فرياد ديد * همان كشتن و غارت و باد ديد يكى شاد و ديگر پر از درد و رنج * چنانچون بود رسم و راى سپنج چو افراسياب آن چنان ديد كار * چنان هول و برگشتن كارزار نه پور و برادر نه بوم و نه بر * نه تاج و نه گنج و نه تخت و كمر همى گفت با دل پر از داغ و درد * كه چرخ فلك خيره با من چه كرد بديده بديدم همان روزگار * كه آمد مرا كشتن و مرگ خوار پر از درد ازان باره آمد فرود * همى داد تخت مهى را درود همى گفت كى بينمت نيز باز * ايا روز شادى و آرام و ناز و ز آن جايگه خيره شد ناپديد * تو گفتى چو مرغان همى بر پريد در ايوان كه در دژ برآورده بود * يكى راه بر زير زمين كرده بود ازان نامداران دو صد برگزيد * بران راه بىراه شد ناپديد و ز آنجاى راه بيابان گرفت * همه كشورش ماند اندر شگفت نشانى ندادش كس اندر جهان * بدان گونه آواره شد در نهان چو كىخسرو آمد در ايوان اوى * بپاى اندر آورد كيوان اوى ابر تخت زرينش بنشست شاه * بجستنش بر كرد هر سو سپاه