حكيم ابوالقاسم فردوسى

570

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

مرا نوز نازاده از مادرم * همى آتش افروختى بر سرم هر آن كس كه او بد بدرگاه تو * بنفريد بر جان بىراه تو كه هرگز بگيتى كس آن بد نكرد * ز شاهان و گردان و مردان مرد كه بر انجمن مر زنى را كشان * سپارد بزرگى بمردم كشان زننده همى تازيانه زند * كه تا دخترش بچه را بفگند خردمند پيران بدانجا رسيد * بديد آنك هرگز نديد و شنيد چنين بود فرمان يزدان كه من * سر افراز گردم بهر انجمن گزند و بلاى تو از من بگاشت * كه با من زمانه يكى راز داشت از ان پس كه گشتم ز مادر جدا * چنانچون بود بچهء بينوا بپيش شبانان فرستاديم * بپرواز شيران نر داديم مرا دايه و پيش كاره شبان * نه آرام روز و نه خواب شبان چنين بود تا روز من بر گذشت * مرا اندر آورد پيران ز دشت بپيش تو آورد و كردى نگاه * كه هستم سزاوار تخت و كلاه بسان سياوش سرم را ز تن * ببرّى و تن هم نيابد كفن زبان مرا پاك يزدان ببست * همان خيره ماندم بجاى نشست مرا بىدل و بىخرد يافتى * بكردار بد تيز نشتافتى سياوش نگه كن كه از راستى * چه كرد و چه ديد از بد و كاستى ز گيتى بيامد ترا برگزيد * چنان كز ره نامداران سزيد ز بهر تو پرداخت آيين و گاه * بيامد ز گيتى ترا خواند شاه وفا جست و بگذاشت آن انجمن * بدان تا نخوانيش پيمان شكن چو ديدى برو گردگاه و را * بزرگى و گردى و راه و را بجنبيدت آن گوهر بد ز جاى * بيفگندى آن پاك دل را ز پاى سر تاج دارى چنان ارجمند * بريدى بسان سر گوسفند ز گاه منوچهر تا اين زمان * نبودى مگر بد تن و بد گمان ز تور اندر آمد زيان از نخست * كجا با پدر دست بد را بشست پسر بر پسر بگذرد همچنين * نه راه بزرگى نه آيين دين زدى گردن نوذر نامدار * پدر شاه و ز تخمهء شهريار برادرت اغريرث نيكخوى * كجا نيكنامى بدش آرزوى بكشتى و تا بودهء بد تنى * نه از آدم از تخم آهرمنى كسى گر بديهات گيرد شمار * فزون آيد از گردش روزگار نهالى بدوزخ فرستاده‌اى * نگويى كه از مردمان زاده‌اى دگر آنك گفتى كه ديو پليد * دل و راى من سوى او زشتى كشيد همين گفت ضحاك و هم جمّشيد * چو شدشان دل از نيكويى نااميد كه ما را دل ابليس بىراه كرد * ز هر نيكويى دست كوتاه كرد نه برگشت از يشان بد روزگار * ز بد گوهر و گفت آموزگار كسى كو بتابد سر از راستى * گزيند همى كژّى و كاستى بجنگ پشن نيز چندان سپاه * كه پيران بكشت اندر آوردگاه