حكيم ابوالقاسم فردوسى
552
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
هنر يافته مرد سنگى بجنگ * نجويد گه رزم چندين درنگ كنون تا خداوند خورشيد و ماه * كرا شاد دارد بدين رزمگاه نخواهم ز تو اسب و دينار و گنج * كه بر كس نماند سراى سپنج به زور جهان آفرين كردگار * بديهيم كاوس پروردگار كه چندان نمانم شما را زمان * كه بر گُل جهد تند باد خزان بدان خواسته نيست ما را نياز * كه از جور و بيدادى آمد فراز كرا پشت گرمى بيزدان بود * هميشه دل و بخت خندان بود بر و بوم و گنج و سپاهت مراست * همان تخت و زرّين كلاهت مراست پشنگ آمد و خواست از من نبرد * زره دار بىلشكر و دار و برد سپيده دمان هست مهمان من * بخنجر ببيند سر افشان من كسى را نخواهم ز ايران سپاه * كه با او بگردد بآوردگاه من و شيده و دشت و شمشير تيز * بر آرم بفرجام ازو رستخيز گر ايدونك پيروز گردم بجنگ * نسازم برين سان كه گفتى درنگ مبارز خروشان كنيم از دو روى * ز خون دشت گردد پر از رنگ و بوى از ان پس يلان را همه همگروه * بجنگ اندر آريم بر سان كوه چو اين گفته باشى بشيده بگوى * كه اى كم خرد مهتر كامجوى نه تنها تو ايدر بكام آمدى * نه بر جستن ننگ و نام آمدى نه از بهر پيغام افراسياب * كه كردار بد كرد بر تو شتاب جهاندارت انگيخت از انجمن * ستودانت ايدر بود هم كفن گزند آيدت زان سر بىگزند * كه از تن بريدند چون گوسفند بيامد دمان قارن از نزد شاه * به نزديكى آن درفش سياه سخن هر چه بشنيد با او بگفت * نماند ايچ نيك و بد اندر نهفت بشد شيده نزديك افراسياب * دلش چون بر آتش نهاده كباب ببد شاه تركان ز پاسخ دژم * غمى گشت و بر زد يكى تيز دم از آن خواب كز روزگار دراز * بديد و ز هر كس همى داشت راز سرش گشت گردان و دل پر نهيب * بدانست كآمد بتنگى نشيب به دو گفت فردا بدين رزمگاه * ز افگنده مردان نيابند راه بشيده چنين گفت كز بامداد * مكن تا دو روز اى پسر جنگ ياد بدين رزم بشكست گويى دلم * بر آنم كه دل راز تن بگسلم پسر گفت كاى شاه تركان و چين * دل خويش را بد مكن روز كين چو خورشيد فردا بر آرد درفش * درفشان كند روى چرخ بنفش من و خسرو و دشت آوردگاه * برانگيزم از شاه گرد سپاه [ رزم كىخسرو با شيده پسر افراسياب ] چو روشن شد آن چادر لاژورد * جهان شد بكردار ياقوت زرد نشست از بر اسب جنگى پشنگ * ز باد جوانى سرش پر ز جنگ بجوشن بپوشيد روشن برش * ز آهن كلاه كيان بر سرش درفشش يكى ترك جنگى بچنگ * خرامان بيامد بسان پلنگ چو آمد بنزديك ايران سپاه * يكى نامدارى بشد نزد شاه