حكيم ابوالقاسم فردوسى
546
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بفرمود تا در ميان دو صف * بآوردگه بر لب آورده كف پراگنده بر لشكر اسب افگند * دل و پشت ايرانيان بشكند سوى باختر بود پشت سپاه * شب آمد به پيلان ببستند راه چنين گفت سالار گيتى فروز * كه دارد سپه چشم بر نيمروز [ آگاهى يافتن كىخسرو از آمدن افراسياب به جنگ او ] چو آگاه شد شهريار جهان * ز گفتار بيدار كار آگهان ز تركان و ز كار افراسياب * كه لشكرگه آورد زين روى آب سپاهى ز جيحون بدين سو كشيد * كه شد ريگ و سنگ از جهان ناپديد چو بشنيد خسرو يلان را بخواند * همه گفتنى پيش ايشان براند سپاهى ز جنگ آوران برگزيد * بزرگان ايران چنانچون سزيد چشيده بسى از جهان شور و تلخ * بيارىء گستهم نوذر ببلخ باشكش بفرمود تا سوى زم * برد لشكر و پيل و گنج درم بدان تا پس اندر نيايد سپاه * كند راى شيران ايران تباه از آن پس يلان را همه برنشاند * بزد كوس رويين و لشكر براند همى رفت با راى و هوش و درنگ * كه تيزى پشيمانى آرد بجنگ سپهدار چون در بيابان رسيد * گرازيدن و ساز لشكر بديد سپه را گذر سوى خوارزم بود * همه ريگ و دشت از در رزم بود به چپ بر دهستان و بر راست آب * ميان ريگ و پيش اندر افراسياب چو خورشيد سر زد ز برج بره * بياراست روى زمين يك سره سپهدار تركان سپه را بديد * بزد ناى رويين و صف بركشيد جهان شد پر آواى بوق و سپاه * همه برنهادند ز آهن كلاه چو خسرو بديد آن سپاه نيا * دل پادشا شد پر از كيميا خود و رستم و طوس و گودرز و گيو * ز لشكر بسى نامبردار نيو همى گشت بر گرد آن رزمگاه * بيابان نگه كرد و بىراه و راه كه لشكر فزون بود زان كو شمرد * همان ژنده پيلان و مردان گرد بگرد سپه بر يكى كنده كرد * طلايه بهر سو پراگنده كرد شب آمد بكنده در افگند آب * بدان سو كه بد روى افراسياب دو لشكر چنين هم دو روز و دو شب * از يشان يكى را نجنبيد لب تو گفتى كه روى زمين آهنست * ز نيزه هوا نيز در جوشنست ازين روى و ز ان روى بر پشت زين * پياده بپيش اندرون همچنين تو گفتى جهان كوه آهن شدست * همان پوشش چرخ جوشن شدست ستاره شمر پيش دو شهريار * پر انديشه و زيجها بر كنار همى باز جستند راز سپهر * بصلاب تا بركه گردد به مهر سپهر اندر آن جنگ نظّاره بود * ستاره شمر سخت بيچاره بود [ آمدن پشنگ نزديك پدر ، افراسياب ] بروز چهارم چو شد كار تنگ * بپيش پدر شد دلاور پشنگ به دو گفت كاى كدخداى جهان * سر افراز بر كهتران و مهان بفرّ تو زير فلك شاه نيست * ترا ماه و خورشيد بد خواه نيست شود كوه آهن چو درياى آب * اگر بشنود نام افراسياب