حكيم ابوالقاسم فردوسى

536

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سه اسب و دو كشته برو بسته زار * همى بينم از دور با يك سوار همه نامداران ايران سپاه * نهادند چشم از شگفتى به راه كه تا كيست از مرز توران زمين * كه يا رد گذشتن برين دشت كين هم اندر زمان بيژن آمد دمان * ببازو بزه برفگنده كمان بر اسبان چو لهّاك و فرشيد ورد * فگنده نگونسار پر خون و گرد بر اسبى دگر بر پر از درد و غم * بآغوش ترك اندرون گستهم چو بيژن بنزديك خسرو رسيد * سر تاج و تخت بلندش بديد ببوسيد و بر خاك بنهاد روى * بشد شاد خسرو بديدار اوى بپرسيد و گفتش كه اى شير مرد * كجا رفته بودى ز دشت نبرد ز گستهم بيژن سخن ياد كرد * ز لهّاك و ز گرد و فرشيد ورد و ز ان خسته و زارىء گستهم * ز جنگ سواران و ز بيش و كم كنون آرزو گستهم را يكيست * كه آن كار بر شاه دشوار نيست بديدار شاه آمدستش هوا * و زان پس اگر ميرد او را روا بفرمود پس شاه آزرم جوى * كه بردند گستهم را پيش اوى چنان نيك دل شد ازو شهريار * كه از گريه مژگانش آمد ببار چنان بد ز بس خستگى گستهم * كه گفتى همى بر نيامدش دم يكى بوى مهر شهنشاه يافت * بپيچيد و ديده سوى او شتافت بباريد از ديدگاه آب مهر * سپهبد پر از آب و خون كرد چهر بزرگان برو زار و گريان شدند * چو بر آتش تيز بريان شدند دريغ آمد او را سپهبد بمرگ * كه سندان كين بد سرش زير ترگ ز هوشنگ و طهمورث و جمّشيد * يكى مهره بد خستگان را اميد رسيده بميراث نزديك شاه * ببازوش برداشتى سال و ماه چو مهر دلش گستهم را بخواست * گشاد آن گرانمايه از دست راست ابر بازوى گستهم بر ببست * بماليد بر خستگيهاش دست پزشكان كه از روم و ز هند و چين * چه از شهر يونان و ايران زمين ببالين گستهمشان بر نشاند * ز هر گونه افسون بروبر بخواند و ز آنجا بيامد بجاى نماز * بسى با جهان آفرين گفت راز دو هفته بر آمد بران خسته مرد * سر آمد همه رنج و سختى و درد بر اسبش ببردند نزديك شاه * چو شاه اندرو كرد لختى نگاه بايرانيان گفت كز كردگار * بود هر كسى شاد و به روزگار و ليكن شگفتست اين كار من * بدين راستى بر شده يار من بپيروزى اندر غم گستهم * نكرد اين دل شادمان را دژم بخواند آن زمان بيژن گيو را * به دو داد دست گو نيو را كه تو نيك بختى و يزدان شناس * مدار از تن خويش هرگز هراس همه مهر پروردگارست و بس * ندانم بگيتى جز او هيچ كس كه اويست جاويد و فريادرس * به سختى نگيرد جز او دست كس اگر زنده گردد تن مرده مرد * جهاندار گستهم را زنده كرد