حكيم ابوالقاسم فردوسى
522
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بفتراك بر بست و خود بر نشست * نوند سوار نبرده بدست بران تند بالا بر آمد دمان * هميدون ببازو بزه بر كمان بنيروى يزدان كه او بد پناه * بپيروز بخت جهاندار شاه چو پيروز برگشت مرد از نبرد * درفش دلافروز بر پاى كرد [ رزم به راه با كهرم ] دهم برته با كهرم تيغ زن * دو خونى و هر دو سر انجمن همى آزمودند هر گونه جنگ * گرفتند پس تيغ هندى بچنگ درفش همايون بدست اندرون * تو گفتى بجنبد كه بيستون يكايك بپيچيد ازو برته روى * يكى تيغ زد بر سر و ترگ اوى كه تا سينه كهرم به دو نيم گشت * ز دشمن دل برته بىبيم گشت فرود آمد از اسب و او را ببست * بران زين توزى و خود بر نشست برآمد به بالا چو شرزه پلنگ * خروشان يكى تيغ هندى بچنگ درفش همايون بدست اندرون * فگنده بران باره كهرم نگون همى گفت شاهست پيروزگر * هميشه كلاهش بخورشيد بر [ رزم گودرز با پيران ] چو از روز نه ساعت اندر گذشت * ز تركان نبد كس بر آن پهن دشت كسى را كجا پروراند بناز * بر آيد برو روزگار دراز شبيخون كند گاه شادى به روى * همى خوارى و سختى آرد به روى ز باد اندر آرد دهدمان بدم * همى داد خوانيم و پيدا ستم بتورانيان بر بد آن جنگ شوم * بآوردگه كردن آهنگ شوم چنان شد كه پيران ز توران سپاه * سوارى نديد اندر آوردگاه روانها گسسته ز تنشان بتيغ * جهان را تو گفتى نيامد دريغ سپهدار ايران و توران دژم * فراز آمدند اندران كين بهم همى بر نوشتند هر دو زمين * همه دل پر از درد و سر پر ز كين بآوردگاه سواران ز گرد * فرو ماند خورشيد روز نبرد بتيغ و بخنجر بگرز و كمند * ز هر گونهء بر نهادند بند فراز آمد آن گردش ايزدى * از ايران بتوران رسيد آن بدى ابا خواست يزدانش چاره نماند * كرا كوشش و زور و باره نماند نگه كرد پيران كه هنگام چيست * بدانست كان گردش ايزديست و ليكن به مردى همى كرد كار * بكوشيد با گردش روزگار ازان پس كمان بر گرفتند و تير * دو سالار لشكر دو هشيار پير يكى تير باران گرفتند سخت * چو باد خزان برجهد بر درخت نگه كرد گودرز تير خدنگ * كه آهن ندارد مر او را نه سنگ ببرگستوان بر زد و بر دريد * تگاور بلرزيد و دم دركشيد بيفتاد و پيران در آمد به زير * بغلتيد زيرش سوار دلير بدانست كآمد زمانه فراز * و زان روز تيره نيابد جواز ز نيرو به دو نيم شد دست راست * هم آنگه بغلتيد و بر پاى خاست ز گودرز ز بگريخت و شد سوى كوه * غمى شد ز درد دويدن ستوه همى شد بران كوهسر بر دوان * كزو باز گردد مگر پهلوان