حكيم ابوالقاسم فردوسى

499

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

نگه كن كز ايران و توران سوار * چه مايه تبه شد بدين كارزار بكين جستن مردهء ناپديد * سر زندگان چند بايد بريد گه آمد كه بخشايش آيد ترا * ز كين جستن آسايش آيد ترا اگر بازيابى شده روزگار * بگيتى درون تخم كينه مكار روانت مرنجان و مگذار تن * ز خون ريختن بازكش خويشتن پس از مرگ نفرين بود بر كسى * كزو نام زشتى بماند بسى نبايد كه زشتى بماندت نام * و گر تو بدان سر شوى شاد كام هر آنگه كه موى سيه شد سپيد * ببودن نماند فراوان اميد بترسم كه گر بار ديگر سپاه * بجنگ اندر آيد بدين رزمگاه نبينى ز هر دو سپه كس بپاى * برفته روان تن بمانده بجاى ازان پس كه داند كه پيروز كيست * نگون بخت گر گيتى افروز كيست ور ايدونك پيكار و خون ريختن * بدين رزمگه با من آويختن كزين سان همى جنگ شيران كنى * همى از پى شهر ايران كنى بگو تا من اكنون هم اندر شتاب * نوندى فرستم بافراسياب بدان تا بفرمايدم تا زمين * ببخشيم و پس درنورديم كين چنانچون بگاه منوچهر شاه * ببخشش همى داشت گيتى نگاه هران شهر كز مرز ايران نهى * بگو تا كنيم آن ز تركان تهى و ز آباد و ويران و هر بوم و بر * كه فرمود كىخسرو دادگر از ايران بكوه اندر آيد نخست * در غرچگان از بر بوم بُست دگر طالقان شهر تا فارياب * هميدون در بلخ تا اندرآب دگر پنجهير و در باميان * سر مرز ايران و جاى كيان دگر گوزگانان فرخنده جاى * نهادست نامش جهان كدخداى دگر موليان تا در بدخشان * همينست ازين پادشاهى نشان فروتر دگر دشت آموى و زم * كه با شهر ختلان برايد برم چه شگنان و ز ترمذ ويسه گرد * بخارا و شهرى كه هستش بگرد هميدون برو تا در سغد نيز * نجويد كس آن پادشاهى بنيز و زان سو كه شد رستم گردسوز * سپارم به دو كشور نيمروز ز كوه و ز هامون بخوانم سپاه * سوى باختر برگشاييم راه بپردازم اين تا در هندوان * نداريم تاريك ازين پس روان ز كشمير و ز كابل و قندهار * شما را بود آن همه زين شمار و زان سو كه لهراسب شد جنگجوى * الا نان و غر در سپارم بدوى ازين مرز پيوسته تا كوه قاف * بخسرو سپاريم بىجنگ و لاف و زان سو كه اشكش بشد همچنين * بپردازم اكنون سراسر زمين و زان پس كه اين كرده باشم همه * ز هر سو بر خويش خوانم رمه بسوگند پيمان كنم پيش تو * كزين پس نباشم بدانديش تو بدانى كه ما راستى خواستيم * به مهر و وفا دل بياراستيم سوى شاه تركان فرستم خبر * كه ما را ز كينه بپيچيد سر