حكيم ابوالقاسم فردوسى

489

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

فرستاده برگشت و با او بگفت * كه با جان پاكت خرد باد جفت سپهدار هومان بيامد چو گرد * بدان تا ز بيژن بجويد نبرد چو بشنيد بيژن بيامد دمان * بسيچيدهء جنگ با ترجمان به پشت شباهنگ بر بسته تنگ * چو جنگى پلنگى گرازان بجنگ زره با گره بر بر پهلوى * درفشان سر از مغفر خسروى بهومان چنين گفت كاى باد سار * ببردى ز من دوش سر ياد دار اميدستم امروز كين تيغ من * سرت را ز بن بگسلاند ز تن كه از خاك خيزد ز خون تو گل * يكى داستان اندر آرى بدل كه با آهوان گفت غرم ژيان * كه گر دشت گردد همه پرنيان ز دامى كه پاى من آزاد گشت * نپويم بران سوى آباد دشت چنين داد پاسخ كه امروز گيو * بماند جگر خسته بر پور نيو بچنگ منى در بسان تذرو * كه بازش برد بر سر شاخ سرو خروشان و خون از دو ديده چكان * كشانش بچنگال و خونش مكان به دو گفت بيژن كه تا كى سخن * كجا خواهى آهنگ آورد كن بكوه كنابد كنى كارزار * اگر سوى زيبد بر آراى كار كه فريادرسمان نباشد ز دور * نه ايران گرايد به يارى نه تور برانگيختند اسب و برخاست گرد * بزه بر نهاده كمان نبرد دو خونى برافراخته سر به ماه * چنان كينه‌ور گشته از كين شاه ز كوه كنابد برون تاختند * سران سوى هامون برافراختند برفتند چندانك اندر زمى * نديدند جايى پى آدمى نه بر آسمان كرگسان را گذر * نه خاكش سپرده پى شير نر نه از لشكران يار و فريادرس * بپيرامن اندر نديدند كس نهادند پيمان كه با ترجمان * نباشند در چيرگى بدگمان بدان تا بد و نيك با شهريار * بگويند ازين گردش روزگار كه كردار چون بود و پيكار چون * چه زارى رسيد اندرين دشت خون بگفتند و زاسبان فرود آمدند * ببند زره بر كمر برزدند بر اسبان جنگى سواران جنگ * يكى بر كشيدند چون سنگ تنگ چو بر باد پايان ببستند زين * پر از خشم گردان و دل پر ز كين كمانها چو بايست بر ساختند * بميدان تنگ اندرون تاختند چپ و راست گردان و پيچان عنان * همان نيزه و آب داده سنان زرهشان در آورد شد لخت لخت * نگر تا كرا روز برگشت و بخت دهنشان همى از تبش مانده باز * به آب و بآسايش آمد نياز پس آسوده گشتند و دم بر زدند * بران آتش تيز نم برزدند سپر بر گرفتند و شمشير تيز * بر آمد خروشيدن رستخيز چو برق درفشان كه از تيره ميغ * همى آتش افروخت از هر دو تيغ ز آهن بدان آهن آبدار * نيامد به زخم اندرون تاب دار بكردار آتش پرنداوران * فرو ريخت از دست كنداوران