حكيم ابوالقاسم فردوسى

471

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سوى مرز خوارزم پنجه هزار * كمر بسته رفت از در كارزار سپهدارشان شيده شير دل * كز آتش ستاند بشمشير دل سپاهى بكردار پيلان مست * كه با جنگ ايشان شود كوه پست چو بشنيد گفتار كارآگهان * پر انديشه بنشست شاه جهان بكاراگهان گفت كاى بخردان * من ايدون شنيدستم از موبدان كه چون ماه تركان بر آيد بلند * ز خورشيد ايرانش آيد گزند سيه مار كو را سر آيد بكوب * ز سوراخ پيچان شود سوى چوب چو خسرو ببيداد كارد درخت * بگردد برو پادشاهى و تخت همه موبدان را بر خويش خواند * شنيده سخن پيش ايشان براند نشستند با شاه ايران براز * بزرگان فرزانه و رزم ساز چو دستان سام و چو گودرز و گيو * چو شيدوش و فرهاد و رهّام نيو چو طوس و چو رستم يل پهلوان * فريبرز و شاپور شير دمان دگر بيژن گيو با گستهم * چو گرگين و چون زنگه و گژدهم جزين نامداران لشكر همه * كه بودند شاه جهان را رمه ابا پهلوانان چنين گفت شاه * كه تركان همى رزم جويند و گاه چو دشمن سپه كرد و شد تيز چنگ * ببايد بسيچيد ما را بجنگ بفرمود تا بوق با گاو دم * دميدند و بستند رويينه خم از ايوان بميدان خراميد شاه * بياراستند از بر پيل گاه بزد مهره در جام بر پشت پيل * زمين را تو گفتى بر اندود نيل هوا نيلگون شد زمين رنگ رنگ * دليران لشكر بسان پلنگ بچنگ اندرون گرز و دل پر ز كين * ز گردان چو درياى جوشان زمين خروشى بر آمد ز درگاه شاه * كه اى پهلوانان ايران سپاه كسى كو بسايد عنان و ركيب * نبايد كه يابد به خانه شكيب بفرمود كز روم و ز هندوان * سواران جنگى گزيده گوان دليران گردنكش از تازيان * بسيچيدهء جنگ شير ژيان كمر بسته خواهند سيصد هزار * ز دشت سواران نيزه‌گزار هر آن كو چهل روزه را نزد شاه * نيايد نبيند بسر بر كلاه پراگنده بر گرد كشور سوار * فرستاده با نامهء شهريار دو هفته بر آمد بفرمان شاه * بجنبيد در پادشاهى سپاه ز لشكر همه كشور آمد به جوش * ز گيتى بر آمد سراسر خروش بشبگير گاه خروش خروس * ز هر سوى برخاست آواى كوس بزرگان هر كشورى با سپاه * نهادند سر سوى درگاه شاه در گنجهاى كهن باز كرد * سپه را درم دادن آغاز كرد همه لشكر از گنج و دينار شاه * بسر بر نهادند گوهر كلاه به برگستوان و بجوشن چو كوه * شدند انجمن لشكرى همگروه چو شد كار لشكر همه ساخته * وزيشان دل شاه پرداخته نخستين ازان لشكر نامدار * سواران شمشير زن سى هزار