حكيم ابوالقاسم فردوسى

440

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو آمد بنزديك شهر اندرا * بپوشيد بر خفته بر چادرا نهفته بكاخ اندر آمد بشب * ببيگانگان هيچ نگشاد لب چو بيدار شد بيژن و هوش يافت * نگار سمن بر در آغوش يافت بايوان افراسياب اندرا * ابا ماه رخ سر ببالين برا بپيچيد بر خويشتن بيژنا * بيزدان بناليد ز آهرمنا چنين گفت كاى كردگار ار مرا * رهايى نخواهد بُدن ز ايدرا ز گرگين تو خواهى مگر كين من * برو بشنوى درد و نفرين من كه او بُد مرا بر بَدى رهنمون * همى خواند بر من فراوان فسون منيژه به دو گفت دل شاد دار * همه كار نابوده را باد دار بمردان ز هر گونه كار آيدا * گهى بزم و گه كارزار آيدا ز هر خرگهى گل رخى خواستند * بديباى رومى بياراستند پرى چهرگان رود برداشتند * بشادى همه روز بگذاشتند چو بگذشت يك چند گاه اين چنين * پس آگاهى آمد بدربان ازين نهفته همه كارشان باز جست * بژرفى نگه كرد كار از نخست كسى كز گزافه سخن را ندا * درخت بلا را بجنباندا نگه كرد كو كيست و شهرش كجاست * بدين آمدن سوى توران چراست بدانست و ترسان شد از جان خويش * شتابيد نزديك درمان خويش جز آگاه كردن نديد ايچ راى * دوان از پس پرده برداشت پاى بيامد بر شاه تركان بگفت * كه دختت ز ايران گزيدست جفت جهانجوى كرد از جهاندار ياد * تو گفتى كه بىدست هنگام باد بدست از مژه خون مژگان برفت * برآشفت و اين داستان باز گفت كرا از پس پرده دختر بود * اگر تاج دارد بد اختر بود [ كرا دختر آيد بجاى پسر * به از گور داماد نايد بدر ] ز كار منيژه دلش خيره ماند * قراخان سالار را پيش خواند به دو گفت ازين كار ناپاك زن * هشيوار با من يكى راى زن قراخان چنين داد پاسخ بشاه * كه در كار هشيارتر كن نگاه اگر هست خود جاى گفتار نيست * و ليكن شنيدن چو ديدار نيست بگرسيوز آنگاه گفتش به درد * پر از خون دل و ديده پر آب زرد زمانه چرا بندد اين بند من * غم شهر ايران و فرزند من برو با سواران هشيار سر * نگه دار مر كاخ را بام و در نگر تا كه بينى بكاخ اندرا * ببند و كشانش بيار ايدرا [ بردن گرسيوز بيژن را پيش افراسياب ] چو گرسيوز آمد بنزديك در * از ايوان خروش آمد و نوش و خور غريويدن چنگ و بانگ رباب * برآمد ز ايوان افراسياب سواران در و بام آن كاخ شاه * گرفتند و هر سو ببستند راه چو گرسيوز آن كاخ در بسته ديد * مى و غلغل نوش پيوسته ديد سواران گرفتند گرد اندرش * چو سالار شد سوى بسته درش بزد دست و بركند بندش ز جاى * بجست از ميان در اندر سراى