حكيم ابوالقاسم فردوسى

430

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بدشتى كجا داشت چوپان گله * و زان سو گذر داشت گور يله سه روزش همى جست در مرغزار * همى كرد بر گرد اسپان شكار چهارم بديدش گرازان بدشت * چو باد شمالى برو بر گذشت درخشنده زرّين يكى باره بود * بچرم اندرون زشت پتياره بود برانگيخت رخش دلاور ز جاى * چو تنگ اندر آمد دگر شد براى چنين گفت كين را نبايد فگند * ببايد گرفتن بخم ّ كمند نشايدش كردن بخنجر تباه * بدين سانش زنده برم نزد شاه بينداخت رستم كيانى كمند * همى خواست كآرد سرش را ببند چو گور دلاور كمندش بديد * شد از چشم او در زمان ناپديد بدانست رستم كه آن نيست گور * ابا او كنون چاره بايد نه زور جز اكوان ديو اين نشايد بدن * ببايستش از باد تيغى زدن بشمشير بايد كنون چاره كرد * دوانيدن خون بران چرم زرد ز دانا شنيدم كه اين جاى اوست * كه گفتند بستاند از گور پوست همانگه پديد آمد از دشت باز * سپهبد بر انگيخت آن تند تاز كمان را بزه كرد و از باد اسپ * بينداخت تيرى چو آذرگشسپ همان كو كمان كيان در كشيد * دگر باره شد گور ازو ناپديد همى تاخت اسپ اندران پهن دشت * چو سه روز و سه شب برو بر گذشت به آبش گرفت آرزو هم بنان * سر از خواب بر كوههء زين زنان چو بگرفتش از آب روشن شتاب * به پيش آمدش چشمهء چون گلاب فرود آمد و رخش را آب داد * هم از ماندگى چشم را خواب داد كمندش ببازوى و ببر بيان * بپوشيده و تنگ بسته ميان ز زين كيانيش بگشاد تنگ * به بالين نهاد آن جناغ خدنگ چراگاه رخش آمد و جاى خواب * نمد زين برافگند بر پيش آب بدان جايگه خفت و خوابش ربود * كه از رنج و تاختن مانده بود [ افگندن اكوان ديو ، رستم را به دريا ] چو اكوانش از دور خفته بديد * يكى باد شد تا بر او رسيد زمين گرد ببريد و برداشتش * ز هامون بگردون بر افراشتش غمى شد تهمتن چو بيدار شد * سر پر خرد پر ز پيكار شد چو رستم بجنبيد بر خويشتن * به دو گفت اكوان كه اى پيل تن يكى آرزو كن كه تا از هوا * كجات آيد افگندن اكنون هوا سوى آبت اندازم ار سوى كوه * كجا خواهى افتاد دور از گروه چو رستم بگفتار او بنگريد * هوا در كف ديو واژونه ديد چنين گفت با خويشتن پيل تن * كه بُد نامبردار هر انجمن گر اندازدم گفت بر كوهسار * تن و استخوانم نيايد به كار به دريا به آيد كه اندازدم * كفن سينهء ماهيان سازدم و گر گويم او را به دريا فگن * بكوه افگند بد گهر اهرمن همه واژگونه بود كار ديو * كه فريادرس باد گيهان خديو چنين داد پاسخ كه داناى چين * يكى داستانى ز دست اندرين