حكيم ابوالقاسم فردوسى
419
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چهارم سوى جنگ افراسياب * برانيم و آتش برآريم ز آب همه نامداران بگفتار اوى * ببزم و به خوردن نهادند روى [ آگاهى يافتن افراسياب از آمدن رستم ] پس آگاهى آمد بافراسياب * كه بوم و بر از دشمنان شد خراب دلش زان سخن پر ز تيمار شد * همه پرنيان بر تنش خار شد بدل گفت پيكار او كار كيست * سپاهست بسيار و سالار كيست گر آنست رستم كه من ديدهام * بسى از نبردش بپيچيدهام بپيچيد و زان پس بآواز گفت * كه با او كه داريم در جنگ جفت يكى كودكى بود برسان نى * كه من لشكر آورده بودم برى بيامد تن من ز زين بر گرفت * فرو ماند زان لشكر اندر شگفت چنين گفت لشكر بافراسياب * كه چندين سر از جنگ رستم متاب تو آنى كه از خاك آوردگاه * همى جوش خون اندر آرى به ماه سليحست بسيار و مردان جنگ * دل از كار رستم چه دارى بتنگ ز جنگ سوارى تو غمگين مشو * نگه كن بدين نامداران نو چنان دان كه او يك سر از آهنست * اگر چه دليرست هم يك تنست سخنهاى كوتاه زو شد دراز * تو با لشكرى چارهء او بساز سرش را ز زين اندر آور به خاك * ازان پس خود از شاه ايران چه باك نه كىخسرو آباد ماند نه گنج * نداريم اين رزم كردن برنج نگه كن بدين لشكر نامدار * جوانان و شايستهء كارزار ز بهر بر و بوم و پيوند خويش * زن و كودك خرد و فرزند خويش همه سربسر تن بكشتن دهيم * به آيد كه گيتى بدشمن دهيم چو بشنيد افراسياب اين سخن * فراموش كرد آن نبرد كهن بفرمود تا لشكر آراستند * بكين نو از جاى بر خاستند ز بوم نياكان و ز شهر خويش * يكى تازه انديشه بنهاد پيش چنين داد پاسخ كه من ساز جنگ * بپيش آورم چون شود كار تنگ نمانم كه كىخسرو از تخت خويش * شود شاد و پدرام از بخت خويش سر زابلى را بروز نبرد * بچنگ دراز اندر آرم بگرد برو سركشان آفرين خواندند * سر افراز را سوى كين خواندند كه جاويد و شادان و پيروز باش * بكام دلت گيتى افروز باش سپهبد بسى جنگها ديده بود * ز هر كار بهرى پسنديده بود يكى شير دل بود فرغار نام * قفس ديده و جَسته چندى ز دام ز بيگانگان جاى پردخته كرد * بفرغار گفت اى گرانمايه مرد هم اكنون برو سوى ايران سپاه * نگه كن بدين رستم رزمخواه سواران نگه كن كه چنداند و چون * كه دارد برين بوم و بر رهنمون و زان نامداران پرخاش جوى * ببينى كه چنداند و بر چند روى ز گردان پهلو منش چند مرد * كه آورد سازند روز نبرد چو فرغار برگشت و آمد به راه * به كار آگهى شد بايران سپاه غمى شد دل مرد پرخاش جوى * ببيگانگان ايچ ننمود روى