حكيم ابوالقاسم فردوسى
402
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بقلب اندرون طوس نوذر بپاى * نماند آن زمان بر زمين نيز جاى تهمتن بيامد بپيش سپاه * كه دارد يلان را ز دشمن نگاه و زان روى خاقان بقلب اندرون * ز پيلان زمين چون كُهء بيستون ابر ميمنه كندر شير گير * سوارى دلاور بشمشير و تير سوى ميسره جنگ ديده گهار * زمين خفته در زير نعل سوار همى گشت پيران به پيش سپاه * بيامد بر شنگل رزم خواه به دو گفت كاى نامبردار هند * ز بربر بفرمان تو تا بسند مرا گفته بودى كه فردا پگاه * ز هر سو بجنگ اندر آرم سپاه و زان پس ز رستم بجويم نبرد * سرش را ز ابر اندر آرم بگرد به دو گفت شنگل من از گفت خويش * نگردم نبينى ز من كم ّ و بيش هم اكنون شوم پيش اين گردگير * تنش را كنم پاره پاره بتير ازو كين كاموس جويم بجنگ * بايرانيان بر كنم كار تنگ هم آنگه سپه را بسه بهر كرد * بزد كوس و ز دشت برخاست گرد برفتند يك بهره با ژنده پيل * سپه بود صف بركشيده دو ميل سر پيل بان پر ز رنگ و نگار * همه پاك با افسر و گوشوار بياراسته گردن از طوق زر * ميان بند كرده بزرّين كمر فروهشته از پيل ديباى چين * نهاده برو تخت و مهدى زرين بر آمد دم نالهء كرّ ناى * برفتند پيلان جنگى ز جاى بيامد سوى ميسره سى هزار * سواران گردنكش و نيزه دار سوى ميمنه سى هزار ديگر * كمان بر گرفتند و چينى سپر بقلب اندرون پيل و خاقان چين * همى بر نوشتند روى زمين جهان سربسر آهنين گشته بود * بهر جايگه بر تلى كشته بود ز بس نالهء ناى و بانگ دراى * زمين و زمان اندر آمد ز جاى ز جوش سواران و از دار و گير * هوا دام كرگس بد از پر تير كسى را نماند اندر آن دشت هوش * ز بانگ تبيره شده كرّه گوش [ سرزنش كردن رستم با پيران ] همى گشت شنگل ميان دو صف * يكى تيغ هندى گرفته به كف يكى چتر هندى بسر بر بپاى * بسى مردم از دنبر و مرغ و ماى پس پشت و دست چپ و دست راست * بجنگ اندر آورده زان سو كه خواست چو پيران چنان ديد دل شاد كرد * ز رزم تهمتن دل آزاد كرد بهومان چنين گفت كامروز كار * بكام دل ما كند روزگار بدين ساز و چندين سوار دلير * سر افراز هر يك بكردار شير تو امروز پيش صف اندر مپاى * يك امروز و فردا مكن رزم راى پس پشت خاقان چينى بايست * كه داند ترا با سوارى دويست كه گر زابلى با درفش سياه * ببيند ترا كار گردد تباه ببينيم تا چون بود كار ما * چه بازى كند بخت بيدار ما و زان جايگه شد بدان انجمن * بجايى كه بد سايهء پيل تن فرود آمد و آفرين كرد چند * كه زور از تو گيرد سپهر بلند