حكيم ابوالقاسم فردوسى
39
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
يكى داستان گويم ار بشنويد * همان بر كه كاريد خود بدرويد چنين گفت با ما سخن رهنماى * جزين است جاويد ما را سراى بتخت خرد بر نشست آزتان * چرا شد چنين ديو انبازتان بترسم كه در چنگ اين اژدها * روان يابد از كالبدتان رها مرا خود ز گيتى گهِ رفتن است * نه هنگام تندى و آشفتن است [ و ليكن چنين گويد آن سالخورد * كه بودش سه فرزند آزاد مرد ] [ كه چون آز گردد ز دلها تهى * چه آن خاك و آن تاج شاهنشهى ] [ كسى كو برادر فروشد به خاك * سزد گر نخوانندش از آب پاك ] جهان چون شما ديد و بيند بسى * نخواهد شدن رام با هر كسى كزين هر چه دانيد از كردگار * بود رستگارى بروز شمار بجوئيد و آن توشهء ره كنيد * بكوشيد تا رنج كوته كنيد فرستاده بشنيد گفتار اوى * زمين را ببوسيد و برگاشت روى ز پيش فريدون چنان باز گشت * كه گفتى كه با باد انباز گشت [ رفتن ايرج بسوى پدر ] فرستادهء سلم چون گشت باز * شهنشاه بنشست و بگشاد راز گرامى جهانجوى را پيش خواند * همه گفتها پيش او باز راند و را گفت كان دو پسر جنگجوى * ز خاور سوى ما نهادند روى [ از اختر چنين استشان بهره خود * كه باشند شادان بكردار بد ] [ دگر آنكه دو كشور آبشخورست * كه آن بومها را درشتى برست ] برادرت چندان برادر بود * كجا مر ترا بر سر افسر بود چو پژمرده شد روى رنگين تو * نگردد دگر گرد بالين تو تو گر پيش شمشير مهر آورى * سرت گردد آشفته از داورى دو فرزند من كز دو دوش جهان * برينسان گشادند بر من زبان گرت سر بكارست بپسيچ كار * در گنج بگشاى و بر بند بار تو گر چاشت را دست يازى بجام * و گر نه خورند اى پسر بر تو شام نبايد ز گيتى ترا يار كس * بىآزارى و راستى يار بس نگه كرد پس ايرج نامور * بر آن مهربان پاك فرّخ پدر چنين داد پاسخ كه اى شهريار * نگه كن بدين گردش روزگار كه چون باد بر ما همى بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد همى پژمراند رخ ارغوان * كند تيره ديدار روشن روان باغاز گنج است و فرجام رنج * پس از رنج رفتن ز جاى سپنج چو بستر ز خاكست و بالين ز خشت * درختى چرا بايد امروز كشت كه هر چند چرخ از برش بگذرد * تنش خون خورد بار كين آورد خداوند شمشير و گاه و نگين * چو ما ديد بسيار و بيند زمين از آن تاجور نامداران پيش * نديدند كين اندر آيين خويش چو دستور باشد مرا شهريار * ببد نگذرانم بد روزگار نبايد مرا تاج و تخت و كلاه * شوم پيش ايشان دوان بىسپاه