حكيم ابوالقاسم فردوسى

3

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ترا از دو گيتى برآورده‌اند * به چندين ميانچى بپرورده‌اند نخستين فطرت پسين شمار * توئى خويشتن را ببازى مدار شنيدم ز دانا دگرگونه زين * چه دانيم راز جهان آفرين نگه كن سرانجام خود را ببين * چو كارى بيابى ازين به گزين برنج اندر آرى تنت را رواست * كه خود رنج بردن بدانش سزاست چو خواهى كه يا بى ز هر بد رها * سر اندر نيارى بدام بلا [ نگه كن بدين گنبد تيز گرد * كه درمان ازويست و زويست درد ] [ نه گشت زمانه بفرسايدش * نه آن رنج و تيمار بگزايدش ] [ نه از جنبش آرام گيرد همى * نه چون ما تباهى پذيرد همى ] [ از و دان فزونى از و هم شمار * بد و نيك نزديك او آشكار ] گفتار اندر آفرينش آفتاب [ ز ياقوت سرخست چرخ كبود * نه از آب و گرد و نه از باد و دود ] [ به چندين فروغ و به چندين چراغ * بياراسته چون بنوروز باغ ] [ روان اندرو گوهر دلفروز * كزو روشنايى گرفتست روز ] [ ز خاور بر آيد سوى باختر * نباشد ازين يك روش راست‌تر ] [ ايا آنكه تو آفتابى همى * چه بودت كه بر من نتابى همى ] در آفرينش ماه [ چراغست مر تيره شب را بسيچ * ببد تا توانى تو هرگز مپيچ ] [ چو سى روز گردش بپيمايدا * شود تيره گيتى به دو روشنا ] [ پديد آيد آنگاه باريك و زرد * چو پشت كسى كو غم عشق خورد ] [ چو بيننده ديدارش از دور ديد * هم اندر زمان او شود ناپديد ] [ دگر شب نمايش كند بيشتر * ترا روشنايى دهد بيشتر ] [ به دو هفته گردد تمام و درست * بدان باز گردد كه بود از نخست ] [ بود هر شبانگاه باريكتر * بخورشيد تابنده نزديكتر ] [ بدينسان نهادش خداوند داد * بود تا بود هم بدين يك نهاد ] گفتار اندر ستايش پيامبر ترا دانش و دين رهاند درست * در رستگارى ببايدت جست و گر دل نخواهى كه باشد نژند * نخواهى كه دائم بوى مستمند بگفتار پيغمبرت راه جوى * دل از تيرگيها بدين آب شوى چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى * خداوند امر و خداوند نهى كه من شهر علمم عليم درست * درست اين سخن قول پيغمبرست