حكيم ابوالقاسم فردوسى

393

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

گنهكار خون سر بىگناه * نگر تا كه يا بى ز توران سپاه ز مردان و اسپان آراسته * كز ايران بياورد با خواسته چو يك سر سوى ما فرستيد باز * من از جنگ تركان شوم بىنياز ازان پس همه نيكخواه منيد * سراسر بر آيين و راه منيد نيازم بكين و نجويم نبرد * نيارم سر سركشان زير گرد و زان پس بگويم بكى خسرو اين * بشويم دل و مغزش از درد و كين به تو بر شمارم كنون نامشان * كه مه نامشان باد و مه كامشان سر كين ز گرسيوز آمد نخست * كه درد دل و رنج ايران بجست كسى را كه دانى تو از تخم كور * كه بر خيره اين آب كردند شور گروى زره و آنك از وى بزاد * نژادى كه هرگز مباد آن نژاد ستم بر سياوش از يشان رسيد * كه زو آمد اين بند بد را كليد كسى كو دل و مغز افراسياب * تبه كرد و خون راند برسان آب و ديگر كسى را كز ايرانيان * نبد كين و بست اندرين كين ميان بزرگان كه از تخمهء ويسه‌اند * دو رويند و با هر كسى پيسه‌اند چو هومان و لهّاك و فرشيد ورد * چو كلباد و نستيهن آن شوخ مرد اگر اين كه گفتم بجاى آوريد * سر كينه جستن بپاى آوريد ببندم در كينه بر كشورت * بجوشن نپوشيد بايد برت و گر جز بدين گونه گويى سخن * كنم تازه پيكار و كين كهن كه خو كردهء جنگ توران منم * يكى نامدارى از ايران منم بسى سر جدا كرده دارم ز تن * كه جز كام شيران نبودش كفن مرا آزمودى بدين رزمگاه * همينست رسم و همينست راه ازين گونه هرگز نگفتم سخن * بجز كين نجستم ز سر تا به بن كنون هرچ گفتم ترا گوش دار * سخنهاى خوب اندر آغوش دار چو بشنيد هومان بترسيد سخت * بلرزيد بر سان برگ درخت كزان گونه گفتار رستم شنيد * همه كينه از دودهء خويش ديد چنين پاسخ آورد هومان بدوى * كه اى شير دل مرد پرخاش جوى بدين زور و اين برز و بالاى تو * سر تخت ايران سزد جاى تو نباشى جز از پهلوانى بزرگ * و گر نامدارى ز ايران سترگ بپرسيدى از گوهر و نام من * بدل ديگر آمد ترا كام من مرا كوه گوشست نام اى دلير * پدر بوسپاسست مردى چو شير من از و هر با اين سپاه آمدم * سپاهى بدين رزمگاه آمدم ازان باز جويم همى نام تو * كه پيدا كنم در جهان كام تو كنون گر بگويى مرا نام خويش * شوم شاد دل سوى آرام خويش همه هرچ گفتى بدين رزمگاه * يكايك بگويم به پيش سپاه همان پيش منشور و خاقان چين * بزرگان و گردان توران زمين به دو گفت رستم كه نامم مجوى * ز من هرچ ديدى بديشان بگوى ز پيران مرا دل بسوزد همى * ز مهرش روان بر فروزد همى