حكيم ابوالقاسم فردوسى
372
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
يك امروز با كام دل مى خوريم * غم روز ناآمده نشمريم بياراست خيمه چو باغ بهار * بهشتست گفتى برنگ و نگار [ سگالش ايرانيان از كار خود ] چو بر گنبد چرخ رفت آفتاب * دل طوس و گودرز شد پر شتاب كه امروز تركان چرا خامشند * براى بداند ار ز مى بيهشند اگر مستمندند گر شادمان * شدم در گمان از بد بدگمان اگر رويشان به پيكار يار آمدست * چنان دان كه بد روزگار آمدست تو ايرانيان را همه كشته گير * و گر زنده از رزم برگشته گير مگر رستم آيد بدين رزمگاه * و گر نه بد آيد بما زين سپاه ستودان نيابيم يك تن نه گور * بكوبندمان سر بنعل ستور به دو گفت گيو اى سپهدار شاه * چه بودت كه انديشه كردى تباه از انديشهء ما سخن ديگرست * ترا كردگار جهان ياورست بسى تخم نيكى پراگندهايم * جهان آفرين را پرستندهايم و ديگر ببخت جهاندار شاه * خداوند شمشير و تخت و كلاه ندارد جهان آفرين دست ياز * كه آيد ببد خواه ما را نياز چو رستم بيايد بدين رزمگاه * بديها سرآيد همه بر سپاه نباشد ز يزدان كسى نااميد * و گر شب شود روى روز سپيد بيك روز كز ما نجستند جنگ * مكن دل ز انديشه بر خيره تنگ نبستند بر ما در آسمان * بپايان رسد هر بد بدگمان اگر بخشش كردگار بلند * چنانست كايد بما بر گزند بپرهيز و انديشهء نابكار * نه بر گردد از ما بد روزگار يكى كَنده سازيم پيش سپاه * چنانچون بود رسم و آيين و راه همه جنگ را تيغها بر كشيم * دو روز دگر ار كشند ار كشيم ببينيم تا چيست آغازشان * برهنه شود بىگمان رازشان از ايران بيايد همان آگهى * درخشان شود شاخ سرو سهى [ آگاهى يافتن گودرز از آمدن رستم ] سپهدار گودرز بر تيغ كوه * بر آمد برفت از ميان گروه چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت * ز بالا همى سوى خاور گذشت بزارى خروش آمد از ديدهگاه * كه شد كار گردان ايران تباه سوى باختر گشت گيتى ز گرد * سراسر بسان شب لاژورد شد از خاك خورشيد تابان بنفش * ز بس پيل و بر پشت پيلان درفش غو ديده بشنيد گودرز و گفت * كه جز خاك تيره نداريم جفت رخش گشت ز اندوه بر سان قير * چنان شد كجا خسته گردد بتير چنين گفت كز اختر روزگار * مرا بهره كين آمد و كارزار ز گيتى مرا شور بختيست بهر * پراگنده بر جاى ترياك زهر نبيره پسر داشتم لشكرى * شده نامبردار هر كشورى بكين سياوش همه كشته شد * ز من بخت بيدار برگشته شد