حكيم ابوالقاسم فردوسى

355

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

تو اكنون همانا بكين آمدى * كه با خشت بر پشت زين آمدى بجان و سر شاه ايران سپاه * كه بىجوشن و گرز و رومى كلاه بجنگ تو آيم بسان پلنگ * كه از كوه يازد بنخچير چنگ ببينى تو پيكار مردان مرد * چو آورد گيرم بدشت نبرد چنين پاسخ آورد هومان بدوى * كه بيشى نه خوبست بيشى مجوى گر ايدونك بيچاره را زمان * بدست تو آمد مشو در گمان بجنگ من ارژنگ روز نبرد * كجا داشتى خويشتن را بمرد دليران لشكر ندارند شرم * نجوشد يكى را برگ خون گرم كه پيكار ايشان سپهبد كند * برزم اندرون دستشان بد كند كجا بيژن و گيو آزادگان * جهانگير گودرز كشوادگان تو گر پهلوانى ز قلب سپاه * چرا آمدستى بدين رزمگاه خردمند بيگانه خواند ترا * هشيوار ديوانه خواند ترا تو شو اختر كاويانى بدار * سپهبد نيايد سوى كارزار نگه كن كه خلعت كرا داد شاه * ز گردان كه جويد نگين و كلاه بفرماى تا جنگ شير آورند * زبردست را دست زير آورند اگر تو شوى كشته بر دست من * بد آيد بدان نامدار انجمن سپاه تو بىيار و بىجان شوند * اگر زنده مانند پيچان شوند و ديگر كه گر بشنوى گفت راست * روان و دلم بر زبانم گواست كه پر درد باشم ز مردان مرد * كه پيش من آيند روز نبرد پس از رستم زال سام سوار * نديدم چو تو نيز يك نامدار پدر بر پدر نامبردار و شاه * چو تو جنگ جويى نيابد سپاه تو شو تا ز لشكر يكى نامجوى * بيايد به روى اندر آريم روى به دو گفت طوس اى سر افراز مرد * سپهبد منم هم سوار نبرد تو هم نامدارى ز توران سپاه * چرا راى كردى بآوردگاه دلت گر پذيرد يكى پند من * بجويى بدين كار پيوند من كزين كينه تا زنده ماند يكى * نياسود خواهد سپاه اندكى تو با خويش و پيوند و چندين سوار * همه پهلوان و همه نامدار بخيره مده خويشتن را بباد * ببايد كه پند من آيدت ياد سزاوار كشتن هر آن كس كه هست * بمان تا بيازند بر كينه دست كزين كينه مرد گنهكار هيچ * رهايى نيابد خرد را مپيچ مرا شاه ايران چنين داد پند * كه پيران نبايد كه يابد گزند كه او ويژه پروردگار منست * جهان ديده و دوستدار منست به بيداد بر خيره با او مكوش * نگه كن كه دارد بپند تو گوش چنين گفت هومان به بيداد و داد * چو فرمان دهد شاه فرّخ نژاد بران رفت بايد به بيچارگى * سپردن به دو دل بيكبارگى همان رزم پيران نه بر آرزوست * كه او راد و آزاده و نيك خوست بدين گفت و گوى اندرون بود طوس * كه شد گيو را روى چون سندروس