حكيم ابوالقاسم فردوسى

339

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

نترسى همى از جهاندار پاك * ز گردان نيامد ترا شرم و باك نگفتم مرو سوى راه چرم * برفتى و دادى دل من به غم نخستين بكين من آراستى * نژاد سياوش را كاستى برادر سر افراز جنگى فرود * كجا هم چنو در زمانه نبود بكشتى كسى را كه در كارزار * چو تو لشكرى خواستى روز كار و زان پس كه رفتى بران رزمگاه * نبودت بجز رامش و بزمگاه ترا جايگه نيست در شارستان * بزيبد ترا بند و بيمارستان ترا پيش آزادگان كار نيست * كجا مر ترا راى هشيار نيست سزاوار مسمارى و بند و غُل * نه اندر خور تاج و ديهيم و مل نژاد منوچهر و ريش سپيد * ترا داد بر زندگانى اميد و گر نه بفرمودمى تا سرت * بد انديش كردى جدا از برت برو جاودان خانه زندان تست * همان گوهر بد نگهبان تست ز پيشش براند و بفرمود بند * به بند از دلش بيخ شادى بكند [ درنگ خواستن فريبرز از پيران در جنگ ] فريبرز بنهاد بر سر كلاه * كه هم پهلوان بود و هم پور شاه ازان پس بفرمود رهّام را * كه پيدا كند با گهر نام را به دو گفت رو پيش پيران خرام * ز من نزد آن پهلوان بر پيام بگويش كه كردار گردان سپهر * هميشه چنين بود پر درد و مهر يكى را بر آرد بچرخ بلند * يكى را كند زار و خوار و نژند كسى كو بلا جست گرد آن بود * شبيخون نه كردار مردان بود شبيخون نسازند كنداوران * كسى كو گرايد بگرز گران تو گر با درنگى درنگ آوريم * گرت راى جنگست جنگ آوريم ز پيش فريبرز رهّام گرد * برون رفت و پيغام و نامه ببرد بيامد طلايه بديدش به راه * بپرسيدش از نام و ز جايگاه به دو گفت رهّام جنگى منم * هنرمند و بيدار و سنگى منم پيام فريبرز كاوس شاه * به پيران رسانم بدين رزمگاه ز پيش طلايه سوارى چو گرد * بيامد سخنها همه ياد كرد كه رهّام گودرز زان رزمگاه * بيامد سوى پهلوان سپاه بفرمود تا پيش اوى آورند * گشاده دل و تازه روى آورند سراينده رهّام شد پيش اوى * بترس از نهان بد انديش اوى چو پيران ورا ديد بنواختش * بپرسيد و بر تخت بنشاختش بر آورد رهّام راز از نهفت * پيام فريبرز با او بگفت چنين گفت پيران برهّام گرد * كه اين جنگ را خرد نتوان شمرد شما را بُد اين پيش دستى بجنگ * نديديم با طوس راى و درنگ بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ * همى كشت بىباك خرد و بزرگ چه مايه بكشت و چه مايه ببرد * به دو نيك اين مرز يكسان شمرد مكافات اين بد كنون يافتند * اگر چند با كينه بشتافتند