حكيم ابوالقاسم فردوسى
33
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بجندل چنين گفت شاه يمن * كه بىآفرينت مبادا دهن چه پيغام دارى چه فرمان دهى * فرستادهء گر گرامى رهى به دو گفت جندل كه خرّم بدى * هميشه ز تو دور دست بدى از ايران يكى كهترم چون شمن * پيام آوريده بشاه يمن درود فريدون فرّخ دهم * سخن هر چه پرسند پاسخ دهم ترا آفرين از فريدون گرد * بزرگ آن كسى كو نداردش خرد مرا گفت شاه يمن را بگوى * كه بر گاه تا مشك بويد ببوى بدان اى سر مايهء تازيان * كز اختر بدى جاودان بىزيان مرا پادشاهى آباد هست * همان گنج و مردى و نيروى دست سه فرزند شايستهء تاج و گاه * اگر داستان را بود گاه ماه ز هر كام و هر خواسته بىنياز * بهر آرزو دست ايشان دراز مر اين سه گرانمايه را در نهفت * ببايد كنون شاه زاده سه جفت ز كارآگهان آگهى يافتم * بدين آگهى تيز بشتافتم كجا از پس پرده پوشيده روى * سه پاكيزه دارى تو اى نامجوى مر ان هر سه را نوز ناكرده نام * چو بشنيدم اين دل شدم شادكام كه ما نيز نام سه فرّخ نژاد * چو اندر خور آيد نكرديم ياد كنون اين گرامى دو گونه گهر * ببايد بر آميخت با يكدگر سه پوشيده رخ را سه ديهيم جوى * سزا را سزاوار بىگفتوگوى فريدون پيامم بدين گونه داد * تو پاسخ گزار آنچه آيدت ياد پيامش چو بشنيد شاه يمن * بپژمرد چون زاب كنده سمن [ همى گفت گر پيش بالين من * نبيند سه ماه اين جهان بين من ] [ مرا روز روشن بود تاره شب * ببايد گشادن بپاسخ دو لب ] [ سراينده را گفت كاى نامجوى * زمان بايد اندر چنين گفتگوى ] [ شتابت نبايد بپاسخ كنون * مرا چند رازست با رهنمون ] فرستاده را زود جائى گزيد * پس آنگه به كار اندرون بنگريد بيامد در بار دادن ببست * بانبوه انديشگان در نشست فراوان كس از دشت نيزه وران * بر خويش خواند آزموده سران نهفته برون آوريد از نهفت * همه رازها پيش ايشان بگفت كه ما را بگيتى ز پيوند خويش * سه شمعست روشن بديدار پيش فريدون فرستاد زى من پيام * بگسترد پيشم يكى خوب دام همى كرد خواهد ز چشمم جدا * يكى راى بايد زدن با شما فرستاده گويد چنين گفت شاه * كه ما را سه شاهست زيباى گاه گراينده هر سه بپيوند من * بسه روى پوشيده فرزند من اگر گويم آرى و دل زان تهى * درو غم نه اندر خورد با مهى و گر آرزوها سپارم بدوى * شود دل پر آتش پر از آب روى [ و گر سر بپيچم ز فرمان او * بيك سو گرايم ز پيمان او ] [ كسى كو بود شهريار زمين * نه بازيست با او سگاليد كين ]