حكيم ابوالقاسم فردوسى
317
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چه گويى چه بايد كنون ساختن * نبايد كه آرد يكى تاختن جريره به دو گفت كاى رزمساز * بدين روز هرگز مبادت نياز بايران برادرت شاه نوست * جهاندار و بيدار كىخسروست ترا نيك داند بنام و گهر * زهم خون و ز مهرهء يك پدر برادرت گر كينه جويد همى * روان سياوش بشويد همى گر او كينه جويد همى از نيا * ترا كينه زيباتر و كيميا برت را بخفتان رومى بپوش * برو دل پر از جوش و سر پر خروش بپيش سپاه برادر برو * تو كين خواه نو باش و او شاه نو كه زيبد كزين غم بنالد پلنگ * ز دريا خروشان بر آيد نهنگ و گر مرغ با ماهيان اندر آب * بخوانند نفرين به افراسياب كه اندر جهان چون سياوش سوار * نبندد كمر نيز يك نامدار بگردى و مردى و جنگ و نژاد * باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد به دو داد پيران مرا از نخست * و گر نه ز تركان همى زن نجست نژاد تو از مادر و از پدر * همه تاج دار و همه نامور تو پور چنان نامور مهترى * ز تخم كيانى و كى منظرى كمر بست بايد بكين پدر * بجاى آوريدن نژاد و گهر چنين گفت ازان پس بمادر فرود * كز ايران سخن با كه بايد سرود كه بايد كه باشد مرا پايمرد * ازين سرفرازان روز نبرد كز ايشان ندانم كسى را بنام * نيامد بر من درود و پيام به دو گفت ز ايدر برو با تخوار * مدار اين سخن بر دل خويش خوار كز ايران كه و مه شناسد همه * بگويد نشان شبان و رمه ز بهرام و ز زنگهء شاوران * نشان جو ز گردان و جنگ آوران هميشه سر و نام تو زنده باد * روان سياوش فروزنده باد ازين هر دو هرگز نگشتى جداى * كنارنگ بودند و او پادشاى نشان خواه ازين دو گو سرفراز * كز ايشان مرا و ترا نيست راز سران را و گردنكشان را بخوان * مى و خلعت آراى و بالا و خوان ز گيتى برادر ترا گنج بس * همان كين و آيين به بيگانه كس سپه را تو باش اين زمان پيش رو * توى كينه خواه جهاندار نو ترا پيش بايد بكين ساختن * كمر بر ميان بستن و تاختن به دو گفت راى تو اى شير زن * درفشان كند دوده و انجمن چو برخاست آواى كوس از چرم * جهان كرد چون آبنوس از مَيَم يكى ديدهبان آمد از ديدهگاه * سخن گفت با او ز ايران سپاه كه دشت و در و كوه پر لشكرست * تو خورشيد گويى ببند اندرست ز دربند دژ تا بيابان گنگ * سپاهست و پيلان و مردان جنگ فرود از در دژ فروهشت بند * نگه كرد لشكر ز كوه بلند و زان پس بيامد در دژ ببست * يكى بارهء تيز رو بر نشست [ رفتن فرود و تخواره به ديدن سپاه ] برفتند پويان تخوار و فرود * جوان را سر بخت بر گرد بود