حكيم ابوالقاسم فردوسى

314

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

گر ايدونك با تو نجويند جنگ * بر ايشان مكن كار تاريك و تنگ بهر جايگه يار درويش باش * همه راد با مردم خويش باش ببين نيك تا دوستدار تو كيست * خردمند و اندوه‌گسار تو كيست به خوبى بياراى و فردا مگوى * كه كژّى پشيمانى آرد به روى ترا دادم اين پادشاهى بدار * بهر جاى خيره مكن كارزار مشو در جوانى خريدار گنج * ببى رنج كس هيچ منماى رنج مجو ايمنى در سراى فسوس * كه گه سندروسست و گاه آبنوس ز تو نام بايد كه ماند بلند * نگر دل ندارى بگيتى نژند مرا و ترا روز هم بگذرد * دمت چرخ گردان همى بشمرد دلت شاد بايد تن و جان درست * سه ديگر ببين تا چه بايدت جست جهان آفرين از تو خشنود باد * دل بد سگالت پر از دود باد چو بشنيد پند جهاندار نو * پياده شد از بارهء تيز رو زمين را ببوسيد و بردش نماز * بتابيد سر سوى راه دراز بسى آفرين خواند بر شاه نو * كه هر دم فزون باش چون ماه نو تهمتن دو فرسنگ با او برفت * همى مغزش از رفتن او بتفت بياموختش بزم و رزم و خرد * همى خواست كش روز رامش برد پر از درد ازان جايگه باز گشت * بسوى سراپرده آمد ز دشت سپهبد فرود آمد از پيل مست * يكى بارهء تيزتگ بر نشست گرازان بيامد به پرده سراى * سرى پر ز باد و دلى پر ز راى چو رستم بيامد بياورد مى * بجام بزرگ اندر افگند پى همى گفت شادى ترا مايه بس * بفردا نگويد خردمند كس كجا سلم و تور و فريدون كجاست * همه ناپديدند با خاك راست بپوييم و رنجيم و گنج آگنيم * بدل بر همى آرزو بشكنيم سرانجام زو بهره خاكست و بس * رهايى نيابد ازو هيچ كس شب تيره سازيم با جام مى * چو روشن شود بشمرد روز پى بگوييم تا بركشد ناى طوس * تبيره بر آرند با بوق و كوس ببينيم تا دست گردان سپهر * بدين جنگ سوى كه يازد به مهر بكوشيم و ز كوشش ما چه سود * كز آغاز بود آنچ بايست بود گفتار اندر داستان فرود سياوش جهانجوى چون شد سر افراز و گرد * سپه را بدشمن نشايد سپرد سرشك اندر آيد بمژگان ز رشك * سرشكى كه درمان نداند پزشك كسى كز نژاد بزرگان بود * ببيشى بماند سترگ آن بود چو بىكام دل بنده بايد بدن * بكام كسى داستانها زدن سپهبد چو خواند ورا دوستدار * نباشد خرد با دلش سازگار گرش ز آرزو باز دارد سپهر * همان آفرينش نخواند به مهر