حكيم ابوالقاسم فردوسى
312
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نهادند بر كوههء پيل تخت * ببار آمد آن خسروانى درخت بيامد نشست از بر پيل شاه * نهاده بسر بر ز گوهر كلاه يكى طوق پر گوهر شاهوار * فروهشته از تاج دو گوشوار بزد مهره بر كوههء ژنده پيل * زمين شد بكردار درياى نيل ز تيغ و ز گرز و ز كوس و ز گرد * سيه شد زمين آسمان لاژورد تو گفتى بدام اندرست آفتاب * و گر گشت خم ّ سپهر اندر آب همى چشم روشن عنان را نديد * سپهر و ستاره سنان را نديد ز درياى ساكن چو برخاست موج * سپاه اندر آمد همى فوج فوج سراپرده بردند ز ايوان بدشت * سپهر از خروشيدن آسيمه گشت همى زد ميان سپه پيل گام * ابا زنگ زرّين و زرّين ستام يكى مهره در جام بر دست شاه * بكيوان رسيده خروش سپاه چو بر پشت پيل آن شه نامور * زدى مهره بر جام و بستى كمر نبودى بهر پادشاهى روا * نشستن مگر بر در پادشا ازان نامور خسرو سركشان * چنين بود در پادشاهى نشان همى بود بر پيل در پهن دشت * بدان تا سپه پيش او بر گذشت نخستين فريبرز بد پيش رو * كه بگذشت پيش جهاندار نو ابا گرز و با تاج و زرينه كفش * پس پشت خورشيد پيكر درفش يكى بارهاى بر نشسته سمند * بفتراك بر حلقه كرده كمند همى رفت با باد و با برز و فرّ * سپاهش همه غرقه در سيم و زر برو آفرين كرد شاه جهان * كه بيشى ترا باد و فرّ مهان بهر كار بخت تو پيروز باد * بباز آمدن باد پيروز و شاد پس شاه گودرز كشواد بود * كه با جوشن و گرز پولاد بود درفش از پس پشت او شير بود * كه جنگش بگرز و بشمشير بود به چپ بر همى رفت رهّام نيو * سوى راستش چون سر افراز گيو پس پشت شيدوش يل با درفش * زمين گشته از شير پيكر بنفش هزار از پس پشت آن سرفراز * عناندار با نيزههاى دراز يكى گرگ پيكر درفشى سياه * پس پشت گيو اندرون با سپاه درفش جهانجوى رهّام ببر * كه بفراخته بود سر تا بابر پس بيژن اندر درفشى دگر * پرستارفش بر سرش تاج زر نبيره پسر داشت هفتاد و هشت * از ايشان نبد جاى بر پهن دشت پس هر يك اندر دگرگون درفش * جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش تو گفتى كه گيتى همه زير اوست * سر سروران زير شمشير اوست چو آمد بنزديكىء تخت شاه * بسى آفرين خواند بر تاج و گاه بگودرز بر شاه كرد آفرين * چه بر گيو و بر لشكرش همچنين پس پشت گودرز گستهم بود * كه فرزند بيدار گژدهم بود يكى نيزه بودى بچنگش بجنگ * كمان يار او بود و تير خدنگ ز بازوش پيكان بزندان بدى * همى در دل سنگ و سندان بدى