حكيم ابوالقاسم فردوسى

310

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بخم ّ كمند ار گرفته كمر * بدان سان بيارد مر او را ببر بزد دست بيژن بدان هم ببر * بيامد بر شاه پيروزگر بشاه جهان بر ستايش گرفت * جهان آفرين را نيايش گرفت به دو شاد شد شهريار بزرگ * چنين گفت كاى نامدار سترگ چو تو پهلوان يار دشمن مباد * درخشنده جان تو بىتن مباد جهاندار ازان پس بگنجور گفت * كه ده جام زرين بيار از نهفت شمامه نهاده دران جام زر * ده از نقرهء خام با شش گهر پر از مشك جامى ز ياقوت زرد * ز پيروزه ديگر يكى لاژورد عقيق و زمرّد برو ريخته * بمشك و گلاب اندر آميخته پرستنده‌اى با كمر ده غلام * ده اسپ گرانمايه زرّين ستام چنين گفت كين هديه آن را كه تاو * بود در تنش روز جنگ تژاو سرش را بدين بارگاه آورد * بپيش دلاور سپاه آورد ببر زد بدين گيو گودرز دست * ميان رزم آن پهلوان را ببست گرانمايه خوبان و آن خواسته * ببردند پيش وى آراسته همى خواند بر شهريار آفرين * كه بىتو مبادا كلاه و نگين و زان پس بگنجور فرمود شاه * كه ده جام زرّين بنه پيش گاه برو ريز دينار و مشك و گهر * يكى افسرى خسروى با كمر چنين گفت كين هديه آن را كه رنج * ندارد دريغ از پى نام و گنج از ايدر شود تا در كاسه‌رود * دهد بر روان سياوش درود ز هيزم يكى كوه بيند بلند * فزونست بالاى او ده كمند چنان خواست كان ره كسى نسپرد * از ايران بتوران كسى نگذرد دليرى از ايران ببايد شدن * همه كاسه‌رود آتش اندر زدن بدان تا گر آنجا بود رزمگاه * پس هيزم اندر نماند سپاه همان گيو گفت اين شكار منست * بر افروختن كوه كار منست اگر لشكر آيد نترسم ز رزم * برزم اندرون كرگس آرم ببزم [ ره لشكر از برف آسان كنم * دل ترك از آن هراسان كنم ] همه خواسته گيو را داد شاه * به دو گفت كاى نامدار سپاه كه بىتيغ تو تاج روشن مباد * چنين باد و بىبت برهمن مباد بفرمود صد ديبهء رنگ رنگ * كه گنجور پيش آورد بىدرنگ هم از گنج صد دانه خوشاب جست * كه آب فسردست گفتى درست ز پرده پرستار پنج آوريد * سر جعد از افسر شده ناپديد چنين گفت كين هديه آن را سزاست * كه بر جان پاكش خرد پادشاست دليرست و بينا دل و چرب گوى * نه بر تابد از شير در جنگ روى پيامى برد نزد افراسياب * ز بيمش نيارد بديده در آب ز گفتار او پاسخ آرد به من * كه دانيد ازين نامدار انجمن بيازيد گرگين ميلاد دست * بدان راه رفتن ميان را ببست پرستار و آن جامهء زرنگار * بياورد با گوهر شاهوار