حكيم ابوالقاسم فردوسى

300

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

غمى شد دل طوس و انديشه كرد * كه امروز اگر من بسازم نبرد بسى كشته آيد ز هر دو سپاه * ز ايران نه برخيزد اين كينه‌گاه نباشد جز از كام افراسياب * سر بخت تركان بر آيد ز خواب بديشان رسد تخت شاهنشهى * سر آيد بما روزگار مهى خردمند مردى و جوينده راه * فرستاد نزديك كاوس شاه كه از ما يكى گر برين دشت جنگ * نهد بر كمان پرّ تير خدنگ يكى كينه خيزد كه افراسياب * هم امشب همى آن ببيند بخواب [ رفتن گودرز و توس پيش كاوس از بهر پادشاهى ] چو بشنيد زين گونه گفتار شاه * بفرمود تا باز گردد به راه بر طوس و گودرز كشوادگان * گزيده سرافراز آزادگان كه بر درگه آيند بىانجمن * چنانچون ببايد بنزديك من بشد طوس و گودرز نزديك شاه * زبان بر گشادند بر پيش گاه به دو گفت شاه اى خردمند پير * منه زهر برّنده بر جام شير بنه تيغ و بگشاى زآهن ميان * نبايد كزين سود دارد زيان چنين گفت طوس سپهبد بشاه * كه گر شاه سير آيد از تخت و گاه به فرزند بايد كه ماند جهان * بزرگى و ديهيم و تخت مهان چو فرزند باشد نبيره كلاه * چرا بر نهد بر نشيند بگاه به دو گفت گودرز كاى كم خرد * ترا بخرد از مردمان نشمرد بگيتى كسى چون سياوش نبود * چنو راد و آزاد و خامش نبود كنون اين جهانجوى فرزند اوست * همويست گويى بچهر و به پوست گر از تور دارد ز مادر نژاد * هم از تخم شاهى نپيچد ز داد بتوران و ايران چنو نيو كيست * چنين خام گفتارت از بهر چيست دو چشمت نبيند همى چهر او * چنان برز و بالا و آن مهر او بجيحون گذر كرد و كشتى نجست * بفرّ كيانى و راى درست بسان فريدون كز اروند رود * گذشت و بكشتى نيامد فرود ز مردى و از فرّهء ايزدى * ازو دور شد چشم و دست بدى تو نوذر نژادى نه بيگانهء * پدر تيز بود و تو ديوانهء سليح من ار با منستى كنون * بر و يالت آغشته گشتى به خون به دو گفت طوس اى جهان ديده پير * سخن گوى ليكن همه دلپذير اگر تيغ تو هست سندان شكاف * سنانم بدرّد دل كوه قاف و گر گرز تو هست با سنگ و تاب * خدنگم به دو زد دل آفتاب و گر تو ز كشواد دارى نژاد * منم طوس نوذر مه و شاهزاد به دو گفت گودرز چندين مگوى * كه چندين نبينم ترا آب روى بكاوس گفت اى جهاندار شاه * تو دل را مگردان ز آيين و راه دو فرزند پر مايه را پيش خوان * سزاوار گاهند و هر دو جوان ببين تا ز هر دو سزاوار كيست * كه با برز و با فرّهء ايزديست به دو تاج بسپار و دل شاد دار * چو فرزند بينى همى شهريار به دو گفت كاوس كين راى نيست * كه فرزند هر دو بدل بر يكيست