حكيم ابوالقاسم فردوسى
29
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ بند كردن فريدون ضحاك را ] جهاندار ضحاك ازان گفتگوى * به جوش آمد و زود بنهاد روى [ چو شب گردش روز پرگار زد * فروزندهء را مهره در قار زد ] بفرمود تا بر نهادند زين * بران بادپايان باريك بين بيامد دمان با سپاهى گران * همه نرّه ديوان جنگ آوران ز بىراه مر كاخ را بام و در * گرفت و بكين اندر آورد سر سپاه فريدون چو آگه شدند * همه سوى آن راه بىره شدند ز اسپان جنگى فرو ريختند * در آن جاى تنگى بر آويختند همه بام و در مردم شهر بود * كسى كش ز جنگ آورى بهر بود همه در هواى فريدون بدند * كه از درد ضحاك پر خون بدند ز ديوارها خشت و ز بام سنگ * بكوى اندرون تيغ و تير و خدنگ بباريد چون ژاله ز ابر سياه * پئى را نبد بر زمين جايگاه به شهر اندرون هر كه برنا بدند * چه پيران كه در جنگ دانا بدند سوى لشكر آفريدون شدند * ز نيرنگ ضحاك بيرون شدند خروشى برآمد ز آتشكده * كه بر تخت اگر شاه باشد دده همه پير و برناش فرمان بريم * يكايك ز گفتار او نگذريم نخواهيم بر گاه ضحاك را * مر آن اژدهادوش ناپاك را سپاهى و شهرى بكردار كوه * سراسر بجنگ اندر آمد گروه از آن شهر روشن يكى تيره گرد * برآمد كه خورشيد شد لاجورد پس آنگاه ضحاك شد چاره جوى * ز لشكر سوى كاخ بنهاد روى باهن سراسر بپوشيد تن * بدان تا نداند كسش ز انجمن بچنگ اندرون شست يازى كمند * برآمد بر بام كاخ بلند بديد آن سيه نرگس شهرناز * پر از جادوئى با فريدون براز دو رخساره روز و دو زلفش چو شب * گشاده بنفرين ضحاك لب بمغز اندرش آتش رشك خاست * بايوان كمند اندر افگند راست نه از تخت ياد و نه جان ارجمند * فرود آمد از بام كاخ بلند بدست اندرش آبگون دشنه بود * به خون پرى چهرگان تشنه بود ز بالا چو پى بر زمين بر نهاد * بيامد فريدون بكردار باد بران گرزهء گاو سر دست برد * بزد بر سرش ترگ بشكست خرد بيامد سروش خجسته دمان * مزن گفت كو را نيامد زمان هميدون شكسته ببندش چو سنگ * ببر تا دو كوه آيدت پيش تنگ بكوه اندرون به بود بند او * نيايد برش خويش و پيوند او فريدون چو بشنيد ناسود دير * كمندى بياراست از چرم شير بتندى ببستش دو دست و ميان * كه نگشايد آن بند پيل ژيان نشست از بر تخت زرّين او * بيفگند ناخوب آيين او بفرمود كردن بدر بر خروش * كه هر كس كه داريد بيدار هوش نبايد كه باشيد با ساز جنگ * نه زين گونه جويد كسى نام و ننگ