حكيم ابوالقاسم فردوسى

298

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سياوش را زنده گرد ديدمى * بدين گونه از دل نخنديدمى بزرگان ايران همه پيش اوى * يكايك نهادند بر خاك روى و زان جايگه شاد گشتند باز * فروزنده شد بخت گردن فراز ببوسيد چشم و سر گيو گفت * كه بيرون كشيدى سپهر از نهفت گزارندهء خواب و جنگى توى * گهِ چاره مرد درنگى توى سوى خانهء پهلوان آمدند * همه شاد و روشن روان آمدند ببودند يك هفته با مى بدست * بياراسته بزمگاه و نشست بهشتم سوى شهر كاوس شاه * همه شاد دل برگرفتند راه [ رسيدن كىخسرو نزد كاوس ] چو كىخسرو آمد بر شهريار * جهان گشت پر بوى و رنگ و نگار بر آيين جهانى شد آراسته * در و بام و ديوار پر خواسته نشسته بهر جاى رامشگران * گلاب و مى و مشك با زعفران همه يال اسپان پر از مشك و مى * درم با شكر ريخته زير پى چو كاوس كى روى خسرو بديد * سرشكش ز مژگان برخ بر چكيد فرود آمد از تخت و شد پيش اوى * بماليد بر چشم او چشم و روى جوان جهانجوى بردش نماز * گرازان سوى تخت رفتند باز فراوان ز تركان بپرسيد شاه * هم از تخت سالار توران سپاه چنين پاسخ آورد كان كم خرد * ببد روى گيتى همى بسپرد مرا چند ببسود و چندى بگفت * خرد با هنر كردم اندر نهفت بترسيدم از كار و كردار او * بپيچيدم از رنج و تيمار او اگر ويژه ابرى شود درّبار * كشنده پدر چون بود دوستدار نخواند مرا موبد از آب پاك * كه بپرستم او را پدر زير خاك كنون گيو چندى به سختى ببود * بتوران مرا جست و رنج آزمود اگر نيز رنجى نبودى جزين * كه با من بيامد ز توران زمين سر افراز دو پهلوان با سپاه * پس ما بيامد چو آتش به راه من آن ديدم از گيو كز پيل مست * نبيند بهندوستان بت‌پرست گمانى نبردم كه هرگز نهنگ * ز دريا بران سان برآيد بجنگ ازان پس كه پيران بيامد چو شير * ميان بسته و بادپايى به زير باب اندر آمد بسان نهنگ * كه گفتى زمين را بسوزد بجنگ بينداخت بر يال او بر كمند * سر پهلوان اندر آمد ببند بخواهشگرى رفتم اى شهريار * و گرنه بكندى سرش را ز بار بدان كو ز درد پدر خسته بود * ز بد گفتن ما زبان بسته بود چنين تا لب رود جيحون بجنگ * نياسود با گرزهء گاورنگ سرانجام بگذاشت جيحون بخشم * به آب و بكشتى نيفگند چشم كسى را كه چون او بود پهلوان * بود جاودان شاد و روشن روان [ سركشى كردن توس از كىخسرو ] يكى كاخ كشواد بد در صطخر * كه آزادگان را به دو بود فخر چو از تخت كاوس برخاستند * بايوان نو رفتن آراستند همى رفت گودرز با شهريار * چو آمد بدان گلشن زرنگار