حكيم ابوالقاسم فردوسى

296

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

اگر من شوم غرقه گر مادرت * گزندى نبايد كه گيرد سرت ز مادر تو بودى مراد جهان * كه بيكار بد تخت شاهنشهان مرا نيز مادر ز بهر تو زاد * ازين كار بر دل مكن هيچ ياد كه من بىگمانم كه افراسياب * بيايد دمان تا لب رود آب مرا بر كشد زنده بر دار خوار * فرنگيس را با تو اى شهريار به آب افگند ماهيان تان خورند * و گر زير نعل اندرون بسپرند به دو گفت كىخسرو اينست و بس * پناهم بيزدان فرياد رس فرود آمد از بارهء راه جوى * بماليد و بنهاد بر خاك روى همى گفت پشت و پناهم توى * نمايندهء راى و را هم توى درستى و پستى مرا فرّ تست * روان و خرد سايهء پرّ تست به آب اندرون دلافزايم توى * به خشكى همان رهنمايم توى به آب اندر افگند خسرو سياه * چو كشتى همى راند تا باژگاه پسِ او فرنگيس و گيو دلير * نترسد ز جيحون و زان آب شير بدان سو گذشتند هر سه درست * جهانجوى خسرو سر و تن بشست بدان نيستان در نيايش گرفت * جهان آفرين را ستايش گرفت چو از رود كردند هر سه گذر * نگهبان كشتى شد آسيمه سر بياران چنين گفت كاينت شگفت * كزين برتر انديشه نتوان گرفت بهاران و جيحون و آب روان * سه جوشن ور و اسپ و برگستوان بدين ژرف دريا چنين بگذرد * خردمندش از مردمان نشمرد پشيمان شد از كار و گفتار خويش * تبه ديد ازان كار بازار خويش بياراست كشتى به چيزى كه داشت * ز باد هوا بادبان بر گذاشت بپوزش برفت از پس شهريار * چو آمد بنزديكىء رودبار همه هديها نزد شاه آوريد * كمان و كمند و كلاه آوريد به دو گفت گيو اى سگ بىخرد * تو گفتى كه اين آب مردم خورد چنين مايه‌ور پر هنر شهريار * همى از تو كشتى كند خواستار ندادى كنون هديهء تو مباد * بود روز كين روزت آيد بباد چنان خوار برگشت زو رودبان * كه جان را همى گفت پدرودمان چو آمد بنزديكىء باژگاه * هم آنگه ز توران بيامد سپاه چو نزديك رود آمد افراسياب * نديد ايچ مردم نه كشتى بر آب يكى بانگ زد تند بر باژخواه * كه چون يافت اين ديو بر آب راه چنين داد پاسخ كه اى شهريار * پدر باژبان بود و من باژدار نديدم نه هرگز شنيدم چنين * كه كردى كسى ز آب جيحون زمين بهاران و اين آب با موج تيز * چو اندر شوى نيست راه گريز چنان بر گذشتند هر سه سوار * تو گفتى هوا داشتشان بر كنار ازان پس بفرمود افراسياب * كه بشتاب و كشتى بر افگن باب به دو گفت هومان كه اى شهريار * بر انديش و آتش مكن در كنار تو با اين سواران بايران شوى * همى در دم ِ گاوشيدان شوى