حكيم ابوالقاسم فردوسى
292
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
به دو گفت گيو اى شه سرفراز * جهان را بنام تو آمد نياز پدر پهلوانست و من پهلوان * بشاهى نپيچيم جان و روان برادر مرا هست هفتاد و هشت * جهان شد چو نام تو اندر گذشت بسى پهلوانست و شاه اندكى * چه باشد چو پيدا نباشد يكى اگر من شوم كشته ديگر بود * سر تاجور باشد افسر بود اگر تو شوى دور از ايدر تباه * نبينم كسى از در تاج و گاه شود رنج من هفت ساله بباد * دگر آنك ننگ آورم بر نژاد تو بالا گزين و سپه را ببين * مرا يار باشد جهان آفرين [ جنگ پيران با گيو ] بپوشيد درع و بيامد چو شير * همان بارهء دستكش را به زير ازين سوى شه بود ز آن سو سپاه * ميانچى شده رود و بر بسته راه چو رعد بهاران بغرّيد گيو * ز سالار لشكر همى جست نيو چو بشنيد پيرانش دشنام داد * به دو گفت كاى بدرگ ديوزاد چو تنها بدين رزمگاه آمدى * دلاور بپيش سپاه آمدى كنون خوردنت نوك ژوپين بود * برت را كفن چنگ شاهين بود اگر كوه آهن بود يك سوار * چو مور اندر آيد بگردش هزار [ شود خيره سر گرچه خردست مور * نه مورست پوشيده مرد و ستور ] كنند اين زره بر تنش چاك چاك * چو مردار گردد كشندش به خاك يكى داستان زد هژبر دمان * كه چون بر گوزنى سر آيد زمان زمانه برو دم همى بشمرد * بيايد دمان پيش من بگذرد زمان آوريدت كنون پيش من * همان پيش اين نامدار انجمن به دو گفت گيو اى سپهدار شير * سزد گر به آب اندر آيى دلير ببينى كزين پر هنر يك سوار * چه آيد ترا بر سر اى نامدار هزاريد و من نامور يك دلير * سر سركشان اندر آرم به زير چو من گرزهء سر گراى آورم * سران را همه زير پاى آورم [ گرفتار شدن پيران در دست گيو ] چو بشنيد پيران برآورد خشم * دلش گشت پر خون و پر آب چشم برانگيخت اسپ و بيفشارد ران * به گردن برآورد گرز گران چو كشتى ز دشت اندر آمد برود * همى داد نيكى دهش را درود نكرد ايچ گيو آزمون را شتاب * بدان تا بر آمد سپهبد ز آب ز بالا بپستى بپيچيد گيو * گريزان همى شد ز سالار نيو چو از آب و ز لشكرش دور كرد * بزين اندر افگند گرز نبرد گريزان ازو پهلوان بلند * ز فتراك بگشاد پيچان كمند هم آورد با گيو نزديك شد * جهان چون شب تيره تاريك شد بپيچيد گيو سر افراز يال * كمند اندر افگند و كردش دوال سر پهلوان اندر آمد به بند * ز زين بر گرفتش بخم ّ كمند پياده بپيش اندر افگند خوار * ببردش دمان تا لب رودبار بيفگند بر خاك و دستش ببست * سليحش بپوشيد و خود بر نشست درفشش گرفته بچنگ اندرون * بشد تا لب آب گلزريون