حكيم ابوالقاسم فردوسى

290

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سوى شهر ايران نهادند روى * فرنگيس و شاه و گو جنگ جوى چو بشنيد پيران غمى گشت سخت * بلرزيد بر سان برگ درخت ز گردان گزين كرد كلباد را * چو نستيهن و گرد پولاد را بفرمود تا ترك سيصد سوار * برفتند تازان بران كارزار سر گيو بر نيزه سازيد گفت * فرنگيس را خاك بايد نهفت ببنديد كىخسرو شوم را * بد اختر پى او بر و بوم را سپاهى برين گونه گرد و جوان * برفتند بيدار دو پهلوان فرنگيس با رنج ديده پسر * بخواب اندر آورده بودند سر ز پيمودن راه و رنج شبان * جهانجوى را گيو بد پاسبان دو تن خفته و گيو با رنج و خشم * به راه سواران نهاده دو چشم ببرگستوان اندرون اسپ گيو * چنانچون بود ساز مردان نيو زره در بر و بر سرش بود ترگ * دل ارغنده و تن نهاده بمرگ [ گريختن كلباد و نستهين از بر گيو ] چو از دور گرد سپه را بديد * بزد دست و تيغ از ميان بر كشيد خروشى بر آورد برسان ابر * كه تاريك شد مغز و چشم هژبر ميان سواران بيامد چو گرد * ز پرخاش او خاك شد لاژورد زمانى بخنجر زمانى بگرز * همى ريخت آهن ز بالاى برز ازان زخم گوپال گيو دلير * سران را همى شد سر از جنگ سير دل گيو خندان شد از زور خشم * كه چون چشمه بوديش دريا به چشم ازان پس گرفتندش اندر ميان * چنان لشكرى همچو شير ژيان ز نيزه نيستان شد آوردگاه * بپوشيد ديدار خورشيد و ماه غمى شد دل شير در نيستان * ز خون نيستان كرد چون ميستان از يشان بيفگند بسيار گيو * ستوه آمدند آن سواران ز نيو به نستيهن گرد كلباد گفت * كه اين كوه خاراست نه يال و سفت همه خسته و بسته گشتند باز * بنزديك پيران گردن فراز همه غار و هامون پر از كشته بود * ز خون خاك چون ارغوان گشته بود چو نزديك كىخسرو آمد دلير * پر از خون برو چنگ برسان شير به دو گفت كاى شاه دل شاد دار * خرد را ز انديشه آزاد دار يكى لشكر آمد بر ما بجنگ * چو كلباد و نستيهن تيز چنگ چنان باز گشتند آن كس كه زيست * كه بر يال و برشان ببايد گريست گذشته ز رستم بايران سوار * ندانم كه با من كند كارزار ازو شاد شد خسرو پاك دين * ستودش فراوان و كرد آفرين بخوردند چيزى كجا يافتند * سوى راه بىراه بشتافتند چو تركان بنزديك پيران شدند * چنان خسته و زار و گريان شدند بر آشفت پيران بكلباد گفت * كه چونين شگفتى نشايد نهفت چه كرديد با گيو و خسرو كجاست * سخن بر چه سانست برگوى راست به دو گفت كلباد كاى پهلوان * بپيش تو گر بر گشايم زبان كه گيو دلاور بگردان چه كرد * دلت سير گردد به دشت نبرد