حكيم ابوالقاسم فردوسى

276

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همه غار و هامون پر از كشته بود * سر دشمن از رزم برگشته بود سپاه آفرين خواند بر پهلوان * بران نامبردار پور جوان تهمتن برو آفرين كرد نيز * بدرويش بخشيد بسيار چيز يكى داستان زد برو پيل تن * كه هر كس كه سر بركشد ز انجمن خرد بايد و گوهر نامدار * هنر يار و فرهنگش آموزگار چو اين گوهران را بجا آورد * دلاور شود پرّ و پا آورد از آتش نبينى جز افروختن * جهانى چو پيش آيدش سوختن فرامرز نشگفت اگر سركش است * كه پولاد را دل پر از آتش است چو آورد با سنگ خارا كند * ز دل راز خويش آشكارا كند بسرخه نگه كرد پس پيل تن * يكى سرو آزاده بد بر چمن برش چون بر شير و رخ چون بهار * ز مشك سيه كرده بر گل نگار بفرمود پس تا برندش بدشت * ابا خنجر و روزبانان و تشت ببندند دستش بخم كمند * بخوابند بر خاك چون گوسفند بسان سياوش سرش را ز تن * ببرّند و كرگس بپوشد كفن چو بشنيد طوس سپهبد برفت * به خون ريختن روى بنهاد تفت به دو سرخه گفت اى سرافراز شاه * چه ريزى همى خون من بىگناه سياوش مرا بود هم سال و دوست * روانم پر از درد و اندوه اوست مرا ديده پر آب بد روز و شب * هميشه بنفرين گشاده دو لب بران كس كه آن تشت و خنجر گرفت * بران كس كه آن شاه را سر گرفت دل طوس بخشايش آورد سخت * بران نامبردار برگشته بخت بر رستم آمد بگفت اين سخن * كه پور سپهدار افگند بن چنين گفت رستم كه گر شهريار * چنان خسته دل شايد و سوگوار هميشه دل و جان افراسياب * پر از درد باد و دو ديده پر آب همان تشت و خنجر زواره ببرد * بدان روزبانان لشكر سپرد سرش را بخنجر ببرّيد زار * زمانى خروشيد و برگشت كار بريده سر و تنش بر دار كرد * دو پايش زبر سر نگونسار كرد بران كشته از كين برافشاند خاك * تنش را بخنجر بكردند چاك جهانا چه خواهى ز پروردگان * چه پروردگان داغ دل بردگان [ لشگر كشيدن افراسياب به كين پسر ] چو لشكر بيامد ز دشت نبرد * تنان پر ز خون و سران پر ز گرد خبر شد ز تركان بافراسياب * كه بيدار بخت اندر آمد بخواب همان سرخهء نامور كشته شد * چنان دولت تيز برگشته شد بريده سرش را نگونسار كرد * تنش را به خون غرقه بر دار كرد همه شهر ايران جگر خسته‌اند * به كين سياوش كمر بسته‌اند نگون شد سر و تاج افراسياب * همى كند موى و همى ريخت آب همى گفت رادا سرا موبدا * ردا نامدارا يلا بخردا دريغ ارغوانى رخت همچو ماه * دريغ آن كئى برز و بالاى شاه