حكيم ابوالقاسم فردوسى
252
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ سواران گرسيوز دام ساز * برفتند با نيزهاى دراز ] [ فراوان بگشتند گرد زره * ز ميدان نه بر شد زره يك گروه ] سياوش سپر خواست گيلى چهار * دو چوبين و دو ز آهن آبدار كمان خواست با تيرهاى خدنگ * شش اندر ميان زد سه چوبه بتنگ يكى در كمان راند و بفشارد ران * نظاره بگردش سپاهى گران بران چار چوبين و ز آهن سپر * گذر كرد پيكان آن نامور بزد هم بر آن گونه دو چوبه تير * برو آفرين كرد برنا و پير ازان ده يكى بىگذاره نماند * برو هر كسى نام يزدان بخواند به دو گفت گرسيوز اى شهريار * بايران و توران ترا نيست يار بيا تا من و تو بآوردگاه * بتازيم هر دو به پيش سپاه بگيريم هر دو دوال كمر * بكردار جنگى دو پرخاشخر ز تركان مرا نيست همتا كسى * چو اسپم نبينى ز اسپان بسى بميدان كسى نيست همتاى تو * هم آورد تو گر به بالاى تو گر ايدونك بردارم از پشت زين * ترا ناگهان بر زنم بر زمين چنان دان كه از تو دلاورترم * باسپ و به مردى ز تو برترم و گر تو مرا بر نهى بر زمين * نگردم بجايى كه جويند كين سياوش به دو گفت كين خود مگوى * كه تو مهترى شير و پرخاش جوى [ همان اسپ تو شاه اسپ منست * كلاه تو آذر گشسپ منست ] جز از خود ز تركان يكى برگزين * كه با من بگردد نه بر راه كين به دو گفت گرسيوز اى نامجوى * ز بازى نشانى نيايد به روى سياوش به دو گفت كين راى نيست * نبرد برادر كنى جاى نيست نبرد دو تن جنگ و ميدان بود * پر از خشم دل چهره خندان بود ز گيتى برادر توى شاه را * همى زير نعل آورى ماه را كنم هرچ گويى بفرمان تو * برين نشكنم راى و پيمان تو ز ياران يكى شير جنگى بخوان * برين تيزتگ بارگى بر نشان گر ايدونك رايت نبرد منست * سر سركشان زير گرد منست بخنديد گرسيوز نامجوى * همانا خوش آمدش گفتار اوى بياران چنين گفت كاى سركشان * كه خواهد كه گردد بگيتى نشان يكى با سياوش نبرد آورد * سر سركشان زير گرد آورد نيوشنده بودند لب با گره * بپاسخ بيامد گروى زره منم گفت شايستهء كار كرد * اگر نيست او را كسى هم نبرد سياوش ز گفت گروى زره * برو كرد پرچين رخان پر گره به دو گفت گرسيوز اى نامدار * ز تركان لشكر ورا نيست يار سياوش به دو گفت كز تو گذشت * نبرد دليران مرا خوار گشت از يشان دو يل بايد آراسته * بميدان نبرد مرا خواسته يكى نامور بود نامش دمور * كه همتا نبودش بتركان به زور بيامد بران كار بسته ميان * بنزد جهانجوى شاه كيان